سون یازیلار

سون گؤروشلر

آرشیو


« ياعلي يا علي شاه لو كشف / ميرزا ماذون قشقايي | آنا یارپاق | تک‌مه جوت؟ / اسدالله اميری »

درگذشت دکتر معراجی و فاجعه اطلاع رسانی در ایران

آذر ۱۴, ۱۳۸۸

دکتر معراجی متولد زنجان و از همشاگردیهای شهریار در دارالفنون، مخالف با تبعید امام خمینی در سلک دادستانی قم، مترجم فارسی غلام یحیی دانشیان، وکیل امور مالی ایت الله شریعتمداری و یکی از مدافعان استقلال الجزایر در فرانسه بود.

دکتر معراجی هفته گذشته در بیمارستان ولی‌عصر قم بی‌سرو صدا چشم خود را بر جهان بست.
متولد زنجان و دانش اموخته دارالفنون و از همشاگردیهای شهریار بود. «من و شهریار هر دو طب میخواندیم شهریار به شعر و ادبیات پرداخت و من از طب به حقوق تغییر رشته دادم. همه می‌گفتند: ترکها دیوانه شده‌اند. مگر کسی از رشته طب به رشته دیگری می‌رود؟ اما تاریخ ثابت کرد که ما راه درستی انتخاب کرده بودیم.»
او بعد از دارالفنونه به فرانسه می‌رود و در رشته حقوق دکترا می‌گیرد.
شاید شاخص‌ترین کار او مخالفت با تبعید امام خمینی است. او دادستان قم بود که دادگاهها یا دادگاهی در قم تبعید امام خمینی را خواستار می‌شود و او با این امر مخالفت می‌کند. نتیجه این مخالفت تبعید خود او به سنندج و شمال است. می‌گفت: «در سنندج با کردها دوست شدم و کار و بار وکالتم بهتر از هر وکیلی بود. دولت تحمل نکرد و از آنجا نیز تبعید شدم»
از دیگر کارهای او مترجمی غلام یحیی دانشیان فرمانده فداییان حکومت ملی اذربایجان در دوره میر جعفر پیشه‌وری است. او مترجم فارسی غلام یحیی دانشیان بوده است. غلام یحیی در ملاقات با مهمانان فارس خود از ایشان به عنوان مترجم یاری می‌جسته است.
دیگر کار شاخص او در دوره قضاوت حکم بر علیه یکی از بستگان نزدیک شاه است که این کار هم سبب می‌شود ایشان به کاشان تبعید شوند.
همچنین ایشان امور مالی وکیل آیت الله شریعتمداری بوده است.
از دیگر کارهای وی دفاع از انقلاب الجزایر و سخنرانی در جمع انقلابیون الجزایری در پاریس است که همین مسئله سبب شده بود دولت فرانسه مشکلاتی را برای ایشان به وجود بیاورد.
او نامزد ریاست جمهوری بعد از انقلاب و همچنین نامزد دور اول انتخابات مجلس شورای اسلامی در قم نیز بود. گویا در دور اول ایشان از قم رای می‌اورند اما… الله اعلم.
بسیاری از اشعار ترکی حکیم هیدجی، صابر، معجز و همچنین غزل‌های ترکی و فارسی شهریار را حفظ بود. این ابیات حکیم هیدجی را با حسرت تمام می‌خواند:
اوغلان اله الگینان ایاغی
قویما قورویا دادان دوداغی
و
گؤرن اولار بیر ده گئدم کنده
*
این مطالب ماحصل ملاقاتهای
يكي از دوستان و اینجانب با مرحوم دکتر معراجی است. ایشان تا اخر عمر ازدواج نکرده بود و سنش حدود نود سال بود. با انکه شیرین و رسا حرف می‌زد لیکن گاهی رشته مطالب از دستش خارج می‌شد و به موضوعی دیگر می‌پرداخت.
بسیاری از اشعار ترکی حکیم هیدجی، صابر، معجز و همچنین غزل‌های ترکی و فارسی شهریار را حفظ بود. و این ابیات حکیم هیدجی را با حسرت تمام می‌خواند:
اوغلان اله الگینان ایاغی
قویما قورویا دادان دوداغی
و یا
گؤرن اولار بیر ده کنده
*
با طایفه درویشان مراودت داشت و برخی برای او مقامات معنوی بالایی قائل بودند.
آزاده به تمام معنا بود.
عصر دوستي به خانه ما امد با خبری تلخ که خواندید. مدام از او حرف زد. خواستیم مطلبی را در مورد زندگی‌اش تنظیم کنیم اما هیچ چیزی در دست نبود. هیچ سایتی خبر درگذشت او را ننوشته بود. بیوگرافی‌اش در اینترنت نبود. فاجعه اطلاع رسانی در ایران را به چشمان خود می دیدیم. اين دوست بسیار ناراحت بود. پیارسال که قم یک زمستان تاریخی را تجربه کرد دوستي يك نان سنگك خريده و به خانه پيرمرد سرزده بود. در این سرما و برف وانفسا پیرمرد دانش آموخته پاريس اگر روزی در مقابل شاه مملکت هم ایستاده و با تبعید امام خمینی مخالفت کرده باشد هم کسی به فکر نان سنگک او نخواهد بود. گفته بود: «همه چیز در خانه داشتم جز نان که خدا را رساند».
*
بزرگترین ارزویش دیدن دوباره زنجان و نقب به خاطرات کودکی بود که ما نتوانستیم یا نخواستیم این شرایط را برای او فراهم کنیم و مرگ سریع‌تر از ما دست به کار شد. و ما چه انسانهای ناتوانی هستیم.

سيد حيدر بيات

بؤلمه لر: خبر و تحلیل |

۸ گؤروش یازی: “درگذشت دکتر معراجی و فاجعه اطلاع رسانی در ایران”

  1. آيتاش تبريزلي دئییر:
    آذر ۱۸-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۳:۵۸ آ.خ

    http://up.iranblog.ir/۴/۱۲۶۰۳۴۴۶۹۳.jpg

    تيراختورون غيرتلي تاماشاچي سي

  2. تئل ناز زنگانلی دئییر:
    آذر ۱۹-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۹:۳۷ گ.ؤ

    سلام
    یورولما. آللاه اونو رحمت ائله سین.

  3. آيتاش تبريزلي دئییر:
    آذر ۲۲-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۷:۲۱ گ.ؤ

    گؤز يومما گونشدن،نه قده ر نورو سارالسا / سؤنمز ابدي هر گئجه نين ،گوندوزو واردير / ظولمون تؤپو وار، قلعه سي وار ،گولله سي وارسا/حققين ده بوكولمز قؤلو ،دؤنمز اوزو واردير/۲۱ آذر قوتلو اؤلسون

  4. حمید دئییر:
    آذر ۲۳-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۱:۰۷ گ.ؤ

    آذربايجان ميللي اویونلاری( رقص لری)
    مقاله سینی اوخویون…

  5. محمد دئییر:
    آذر ۲۴-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۱۱:۴۸ گ.ؤ

    “از دیگر کارهای او مترجمی غلام یحیی دانشیان فرمانده فداییان حکومت ملی اذربایجان در دوره میر جعفر پیشه‌وری است. او مترجم فارسی غلام یحیی دانشیان بوده است. غلام یحیی در ملاقات با مهمانان فارس خود از ایشان به عنوان مترجم یاری می‌جسته است.”
    سایین بیات یانی بو آدام میللی حکومت ده ن اولوب سونرا دا دؤنوب شاه ایشغالچی رژیمینده دادستان اولوب و سیز بونو یاخشی آدام بیلیرسینیز؟
    لوطفا آچیقلاما گتیرین

    غلام یحیایا مترجم اولماق اونون فیکیرلرینی قبول ائدیب ائتمه مک آنلامیندا اولا بیلمز.
    او شاه رژیمین ده دادستان اولسا دا شاهین عائیله سینه بئله قارشی چیخیبدیر.
    اساس مسئله اؤزگورلوکدور. دوزبیلدی یینی یئرینه یئتیرمک دیر دوکتور معراجی بئله اینسانی ایدی. اولا بیلر دوشونجه لری منیمله سنین له ده اوست اوسته دوشمه سین.
    حؤرمتله

  6. بختيارعلي مرادي(موغان اوغلو) دئییر:
    آذر ۲۴-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۷:۱۴ آ.خ

    salamlar allah rahmat elasin va azia dustum siza eisa ugurlar dilayiram sag ol

  7. عبدالعزيز قائمي دئییر:
    آذر ۲۵-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۱۰:۲۵ گ.ؤ

    با عرض سلام و احترام؛ كاش روز فوت دكتر سيد اصغر معراجي كه جمعه ششم آذر ۸۸ برابر با نهم ذيحجه ۱۴۳۰ (روز عرفه) بود را هم قيد مي كرديد. مرحوم دكتر سيد اصغر معراجي فرزند مرحوم سيد اصغر فرزند مرحوم حاج سيدتقي معراجي (عالم،‌ عارف و تاجر و بيانگذار سراهاي بهجت و گلشن زنجان) مي باشد. ضمن اين كه ايشان هم پسر دايي و هم پسر عمه مرحوم استاد رضا روزبه بود .
    مرحوم حاج باقر روزبه (اخوي حاج آقا روزبه) در مورد حاج سيد تقي طارمی (معراجی) جد مرحوم دکتر سید اصغر معراجی مي گفتند:«حاج سيد تقي معراجي فرزند سيد احمد كه نسل او با چند واسطه به امامزاده­ي اعظم، شهيد والامقام سید ابراهیم المرتضی الاصغر، ملقب به جلال الدین اشرف ـ مدفون در آستانه ي اشرفيه ـ مي رسد. او از طارم جهت تحصيل علوم حوزوي به زنجان مي آيد. پس از طي سطوح مقدماتي و تكميلي به علت تنگدستي از ادامه ي تحصيل بازمانده و به شغل تجارت روي مي آورد. چون ذهني تند و استعدادي سرشار داشته در اندك زماني در امر بازرگاني به موفقيت هاي بسيار نايل مي شود. ابتدا در بازار بالا با همكاري چند شركا سراي بهجت را بنا مي گذارد. اما پس از چندي كار با شركا به اختلاف كشيده و از آن جا جدا مي شود.
    سپس با شراكت برادران حاج جواد، ‌حاج نقي و حاج تقي (قائمي– فرزندان حاج خداوير دي) كه به شغل دباغي مشغول بودند و چند نفر ديگر در بازار پايين سراي گلشن را بنيان مي گذارند. (البته بنا به گفته آقاي حاج سيد جعفر علويون كه تمام گفته هايشان از قول مرحوم آقا ميرزا عبدالاحد قائمي مي باشد، برادران قائمي و پدرشان،‌ قبلاً در حرفه صرافي بودند،‌ كه حاج سيد تقي آنها را به بازار و تجارت آورده و پايشان را به بازار باز مي كند).
    وي در تجارت بسيار متبحر و مستعد بوده و پله هاي ترقي را يكي پس از ديگري طي مي كند. اين امر سبب مي شود تا خيلي زود مورد حسادت برخي از تجار و بازاريان قرار مي گيرد. از طرفي چون جلسات در باب عرفان و اخلاق نيز داشته،‌ مورد حسد برخي از روحانيان نيز واقع شده، لذا به وي اتهام بابي گيري و بهائيت را زده و او را تكفير مي نمايند. اين مسئله را به اطلاع يكي از علماي بزرگ وقت زنجان مي رسانند (حاج باقر اسم آن عالم را نمي دانستند). ايشان به حجره حاج سيدتقي جهت مصاحبه و دانستن آراء و عقايد وي مراجعه مي نمايند. حاج سيد تقي به وي چاي و قليان تعارف مي كند. اما او نمي پذيرد. پس از چند ساعت گفتگو، آن عالم چون مي بيند كه حاج سيدتقي نه تنها بهائي و بابي نبوده و يك مسلمان حقيقي است، بلكه فردي بسيار مؤمن، متدين، عالم و عارف است. از اين رو مي گويد: حال براي من چاي و قليان بياوريد. خدا به زنجاني جماعت انصاف بدهد.
    دكتر سيد اصغر معراجي هم داراي دكتراي حقوق مي باشد. اين سيد اصغر هم در زمان محمدرضا شاه دادستان قم بوده است. در همان ابتداي شروع فعاليت هاي سياسي امام خميني بر عليه شاه، عوامل رژيم از وي مي خواهند تا حكم اعدام امام را صادر كند. اما وي از اين كار امتناع ورزيده و مي گويد: من نه تنها حكم اعدام، بلكه حكم تبعيد و حبس ايشان را هم نمي دهم. به همين جهت او را از قم به كرج به حالت تبعيد منتقل مي كنند. از آن جايي كه مادري پير و ناتواني داشته و مسؤوليت سرپرستي از او با وي بوده، انتقال و اسباب كشي به كرج براي او ميسر نبوده و به همين سبب روزانه مجبور بود صبح از قم به كرج رفته و عصر دوباره به خانه باز گردد. او به سبب نگهداري از مادر حتي همسري هم اختيار نكرده و هم اكنون در شهر مقدسه ي قم در تجرد و تنهايي به سر مي برد. (تا آخر عمر به صورت تجرد باقی ماند). اما چنان پرونده ي امام را به هم زد كه دادستان بعدي نيز نمي تواند مدارك لازم پيدا كرده و با استدلال به آن حكم اعدام را صادر نمايد. لذا مجبور مي شوند ايشان را تبعيد نمايند. حاج سيد تقي همسر ديگري نيز داشته كه از وي داراي يك پسر به نام مرحوم حاج سيد نعمت ا… بود كه ايشان نيز داراي دو فرزند يك پسر به نام آقا سيدتقي(حميد) و يك دختر كه هم اكنون ساكن تهران هستند، مي باشد.
    در سال ۱۳۵۱ قمري در زمان رضاشاه براي احداث دبيرستان پهلوي(شريعتي فعلي)، چون محل آن قبرستان بوده و در آن جا حتي يك امامزاده به نام سيد اسماعيل نيز مدفون بوده است، قبرها را نبش نموده و استخوان مردگان را به داخل استخري مي ريختند. از شنيدن اين خبر، مرحومه ربابه خانم بسيار ناراحت شده و به نزد خواهر زاده اش مرحوم آقا قاسم قائمي رفته و از وي استمداد مي طلبد تا نگذارند استخوان پدر و مادر و خواهرش(كه ضمناً مادر آقا قاسم هم بوده) را به استخر بريزند. آقا قاسم هم از آن جايي كه با مباشر اين كار آشنايي داشته، نزد وي رفته و از او درخواست مي كند وقتي به قبر آنها رسيد به وي اطلاع دهند. مباشر نيز موقع رسيدن به قبرها آنها، موضوع را به آقا قاسم بازگو مي كند. آقا قاسم نيز به همراه مرحوم كربلايي محمود روزبه به آن جا رفته و استخوان هاي آن ها را در سه جعبه كه به شكل تابوت بوده مي ريزند(هر كدام در يك جعبه). قصد حمل آن ها را به شهر مقدس قم داشته اند كه نظميه دستور مي دهد در سه جعبه نمي توانيد آنها را انتقال دهيد. لذا آنان با پرداخت مقداري پول به نظميه،‌ مجبور مي شوند همه ي استخوان ها را در يك جعبه ريخته و به قم برده و در قبرستان حاج شيخ (قبرستان نو) دفن نمايند.
    و اما آقاي يوسف محسن اردبيلي در نشريه شهاب زنجان نشريه ي شهاب /سال چهارم/شماره۱۶۲/ص ۳ / شنبه ۱۶آبان ۱۳۷۷ در مورد حاج سيد تقي چنين مي نويسد: « … اين حاج سيد تقي هم از مردان عجيب روزگار خود شمرده مي شده است. او آخوندي به تمام معني بوده كه در بازار زنجان در سراي گلشن كه ملك شخصي خودش بوده به تجارت اشتغال داشته، اين تاجر بازاري مرد علم و ادب و عرفان بوده و جلسات مرتبي داشته كه درباره ي عرفان و اخلاق صحبت مي نموده و مكتبي خاص به خود در زنجان داير نموده بود كه مورد اقبال زنجانيان قرار گرفته بود و هنگام ظهر در سراي گلشن آن روز اقامه ي نماز جماعت مي نمود كه بسياري از بازاريان به وي اقتدا مي نمودند. چون فحواي گفتارهايش به مذاق بعضي ها خوش نمي آمد چه بسا آشوب طلبان و نمامان گفتارهايش را تحريف نموده و در محافل روحاني شهر مورد بحث و فحص قرار مي دادند. از طرف بعضي از آنها او را منسوب به باب و بهايي نموده و به حاكم وقت شكايت نمودند كه حاج سيد تقي معراجي جلسات تبليغ بابيگري و بهائي گري داير نموده است.
    حاكم وقت مستخدم اداره را جهت احضار حاج سيدتقي مي فرستد و جريان امر را به وسيله مستخدم و فرزندان حاج سيد تقي به اطلاع وي مي رساند و از طرف حاكم درخواست مي نمايد كه حاج سيدتقي چند روز از محيط خارج شود تا اين سرو صدا آرام گيرد. حاج سيدتقي [هم] نه تنها درخواست حاكم را نمي پذيرد و از زنجان خارج نمي شود. بلكه متقابلاً از او درخواست مي نمايد تا جلسه متشكله درباره ي عقايد خود مباهله نمايد، كه روحانيان شاكي چون نجرانيان عقب نشيني مي نمايند و از پذيرفتن پيشنهاد وي امتناع مي ورزند.
    از قول حاج سيد تقي نقل نموده اند كه بعد از جريان شكايت كه بعضي بانگ تكفير مرا در زنجان بلند نموده بودند، دو نفر از بزرگان روحانيت زنجان به شنيده ها اكتفا ننموده و شخصاً در مقام تحقيق برآمدند. يكي از اين بزرگان مرحوم آقا كاظم مقدس (پدر آقاي رشاد) بوده كه شخصاً به منزل تشريف آوردند و نشستند. براي پذيرايي از ايشان چايي آورده شد. از خوردن آن امتناع فرمودند. بحث آراء و عقايد را پيش كشيده به مباحثه پرداختند. چون گفتگوها پايان يافت، فرمودند: خدا انصاف بدهد به مردم. يك چايي بدهيد بخورم و بروم .دو ديگر از اين بزرگان مرحوم ملاسبزعلي كاوندي بودند كه چپق مي كشيدند. ايشان به حجره من آمدند. براي پذيرايي از ايشان چپقي بار كردند. ولي امتناع نمود. ايشان نيز بحث آراء و عقايد پيش كشيد و ساعتي مباحثه و مذاكره نمود. در پايان مجلس فرمود: خدا به زنجاني[ها] انصاف بدهد! فرزندان من! يك چپق براي من بياوريد تا نفسي تازه كنم و بروم. و با عمل اين دو مرد غائله اي كه مشتي از خدا بي خبر پيش كشيده بود، فرو نشست و موضوع برطرف شد.
    آري چنين بودند مردان. هيچ گاه با شنيده ها و گفتارها چماق تكفير بر سر مردم فرود نمي آوردند. خود در پي تحقيق مي رفتند. به ظواهر امر اكتفا نمي كردند تا به اعماق حقيقت راه يابند. دين و دنياي خود را براي دو روز حيات،‌ به اين و آن نمي دادند. آنان واقعاً مقدس بودند، و بي جا مقدس ناميده نمي شدند. در عين اجتهاد، خود را اقل الطلاب مي دانستند و در پي القاب دهن پركن نبودند. نان خود مي خوردند و كمر به خدمت مردم مي بستند و در ظلمت شب در نور سوسوي شمع ها اندوخته هاي علمي خود را بر روي كاغذ مي آوردند و بدون قيد نام و نشان خود به آيندگان به وديعه مي گذاشتند. آري آنان ايمان داشتند و به آنچه مي گفتند خود عامل بودند و چشم از زشتي هاي مردم مي پوشانيدند. از خوبي ها صحبت مي كردند. ببينيد چطور فكر مي كردند؟ و چطور مي انديشيدند؟
    و اما آيت ا… حاج شيخ يحيی عابدی در مقاله ای با عنوان «روزبه معلمی ماندگار» در روزنامه اطلاعات سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷، ۱۲ ذی القعده ۱۴۲۹، ۱۱ نوامبر ۲۰۰۸، شماره ۲۴۳۳۵ هنگامی که به معرفی مادر استاد روزبه می رسد می نويسد: مادر مرحوم روزبه از خاندان سيادت بود؛ يعني دختر مرحوم حاج سيد تقي معراجي. راجع به اين سيد بزرگوار از مرحوم آقاي حاج سيد سجاد فهري مطالب فراواني شنيده‌ام؛ از جمله اين كه: حاج سيد تقي معراجي در عين اين كه تاجر بود، از اطلاعات علمي برخوردار و به دليل مقام سيادت و تقواي فوق‌العاده‌اي كه داشت، مورد احترام عموم تجار و بازاريان بود و هر جا به نماز مي‌ايستاد عده‌اي به او اقتدا مي‌كردند. حجره ی تجارت آن مرحوم همانند يك محكمه مركز حل و فصل خصومات بود و مراجعان، داوري او را كه نشأت گرفته از معلومات و تجربيات و تقوا بود، بي‌چون و چرا مي‌پذيرفتند. البته طبق اصل كلي كه افراد با شخصيت از حسد حاسدان در امان نمي‌مانند، آن مرحوم نيز به دليل مقام و موقعيت اجتماعي فوق‌العاده‌اي كه داشت، محسود نابخردان قرار گرفت و از تير تهمت از خدا بي‌خبران بي‌نصيب نگرديد.‌
    و اما در کتاب فيض گل/ علي مدرسي/ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي زنجان/ (صفحه ۲۱۲) خاطرات حجه الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمد آل اسحاق از استاد روزبه آمده: بر پايه يادداشت [مرحوم] آقاي حاج باقر روزبه: آقا رضا در ارديبهشت ۱۳۰۰ به دنيا آمد و نام مادرش ربابه فرزند حاج سيد تقي معراجي بود. اين سيد تقي، جد مادري آقا رضا را استاد آل اسحاق با عنوان« فقيه صاحب نظر» شناسانده و گفته است كه او در درس پدر ايشان، مرحوم آيه ا… حاج شيخ عبدالكريم [خوئيني] زنجاني شركت مي كرده و مرحوم حاج شيخ عبدالكريم او را فردي صاحب كرامت و داراي هوش سرشار مي دانسته است. به نوشته ي حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ يحيي عابدي به نقل از مرحوم حاج سيد سجاد زنجاني، يكي از روحانيون محترم زنجان، شغل حاج سيد تقي تجارت بود و مردم به خاطر تقوا و درستكاري وي به او اعتماد وافر داشتند، به طوري كه حجره ي تجاريش مركز حل و فصل خصومات و رفع مشكلات به شمار مي آمده است.
    استاد شيخ محمدآل اسحاق همچنين از پدرش روايت مي كند كه حاج سيد تقي از طب سنتي و برخي علوم غريبه بهره اي داشته و بيماري وبا را با داروهاي گياهي معالجه مي كرده است.
    بدون اين كه بخواهيم راجع به آگاهي حاج سيد تقي از علوم غريبه و كرامات منسوب به او اظهار نظر كنيم، اين نكته را مي پذيريم كه در دارالسعاده ي زنجان همواره علما و فقهايي بوده اند كه در نزد عامه، محترم بودند و كشف و كراماتي طبق مرسوم به آنان نسبت مي داده اند.
    مرحوم روزبه در زنجان همسايه ي ما بود. پدرم خاطرات ارزنده اي از جد مادري ايشان،‌ مرحوم حاج سيد تقي نقل مي كرد و ايشان را صاحب كرامت مي دانست و اين كه داراي هوش سرشار بوده و از علوم غريبه آگاهي داشته است. پدرم نقل مي كرد: مرحوم حاج سيد تقي موفق شده بود بال بسازد و شبانه بر فراز شهر زنجان پرواز كند؛‌ اما براي [ احتزار از] اشراف به زندگي خصوص مردم آن را شكسته و رازش را فاش نساخته است. مرحوم حاج سيد تقي به طب سنتي قديم تسلط داشته و [بيماري] وبا را با داروهاي گياهي معالجه مي كرده است. حاج سيد تقي يك فقيه صاحب نظر بوده و در بحث پدرم حاضر مي شده است. رحمه ا… عليه . فيض گل (صفحه۵۵)».
    البته قصد نگارنده هرگز تکذيب سخنان آيت ا… شيخ محمد آل اسحاق نيست، اما با توجه تقدم زمانی بعيد می دانم که مرحوم حاج سيد تقی شاگرد حاج شيخ عبدالکريم باشد، اما اين« که حاج شيخ عبدالکريم او را ديده، شکی نيست. و حتماً در مورد او سخنانی را گفته که به ياد فرزند ايشان مانده است.
    و اما حاجیه منصوره روزبه (همشيره استاد روزبه و همسر علامه طباطبايی) در مورد حاج سيد تقي مي گویند: حاج سيد تقي معراجي اصلاً طارمی بوده و از نوادگان امامزاده سيد ابراهيم المرتضی الاصغر، ملقب به جلال الدين اشرف می باشد. او به زنجان آمده جهت تحصیل علوم حوزوی و بعداً طب قديم را نيز فرا گرفته و در حین تحصیل دارای اهل و عیال می شود. از آن جایی که قادر به تأمین روزی خود و خانواده اش نبوده به تجارت روی می آورد. اما از آن جايی که دارای عقل معاش بسيار بوده در تجارت بسيار ترقی نموده و حتی موجب پيشرفت ساير اعضای خانواده نيز می گردد. ايشان سه حکایت در مورد کرامات حاج سيد تقی نقل کردند که بازگو کردن آن خالی از لطف نيست.
    حکايت اول:
    حاج سيد تقی شور و اشتياق فراوان برای زيارت بارگاه باعظمت حضرت سيدالشهدا داشته است. نقل است که گفته است روزی چاوشی در حال خواندن بوده بود و اعلام می کرده که کاروانی در حال حرکت به سوی عتبات است. فردی که مرا می شناخت و می دانست که آرزوی زيارت کربلا را در سر دارم، به من گفت که سيد تقی کاروان در حال حرکت به سوی کربلاست، نمی آيی؟ از آن جایی که آرزوی زیارت حرم های معصومین را داشتم، حواسم به کربلا رفت و فراموش کردم که فقط دو ريال در جيب دارم. به يکی از نزديکان گفتم به خانه برو و بگو که سيد تقی به کربلا رفت، نگران نباشيد. بدين ترتيب وی با پول اندک راهی کربلا می شود. شب اول کاروانیان در جایی منزلی را اختیار نمودند. من به بهانه ی اين که هوا گرم است گفتم به پشت بام کاروانسرا می روم تا آن جا بخوابم. اما خوابم نمی برد و در اين فکر بودم که برگردم، چگونه برگردم؟ بمانم به کاروانيان چه بگويم؟ این شد که به امام عصر(عج) متوسل شدم و از ايشان جهت ادامه ی سفر استمداد طلبيدم. اطراف صبح بود، نسیمی وزيد و کم کم مرا خواب فراگرفت، در خواب آقايی نزد من آمد و فرمود چه شده سيد تقی؟ چرا پشيمان شده ای؟ گفتم پول ندارم، گفت عبايت را باز کن، مقدار زيادی سکه در آن ريخت. در آن حين صدايی بلند شد که سيد تقی بلند شو که در حال حرکتيم. من صداها را می شنيدم، اما نای بلند شدن نداشتم. بالاخره هر طوری بود بيدار شدم. ناگهان ديدم پول ها به سقف کاروانسرا ريخت، آنها را سريعاً جمع کرده و به جيبم ريختم، اما از این ماجرا به احدی نگفتم. تمامی آن پول ها را در مسير کربلا و خود کربلا خرج کرده و به اقوام و دوستان نيز سوغاتی گرفتم. اما آن دو ريال همچنان در جيبم باقی ماند و اين شد که آن دو ريالی را به تجارت آورد و اتفاقاً بسيار هم برکت پيدا کرد و روز به روز کسب و کار وی رونق گرفت و در امر تجارت بسيار موفق شد و به يک تاجر نامی گشت.
    حکايت دوم :
    حاج سید تقی خودش اکثراً به تجارت نمی رفته، بلکه کسانی داشته که آنها را برای تجارت می فرستاد و آنها پس از داد و ستد در شهرهای ديگر، پول ها را به وسیله قاطری با خود می آورده اند. مرحوم استاد روزبه هم در این خصوص می گويند که در زمان کودکی ديده که قاطرها با کوله باری از کالاها و پول ها با صدای زينگ و زينگ به حجره ها می آمدند.
    روزی کسان حاج سید تقی در حال حمل کالاها و پول ها بودند. پول ها در خورجين قاطری حمل می شد که ناگهان راهزنان به قافله ی آنها حمله می کنند. در اين کاروان، قاطری بوده که خورجینش پر از پول های حاج سيدتقی بوده و در حال حمل به سوی زنجان بوده است. اما اين قاطر رم کرده و به دره ای می رود. راهزنان اموال را به يغما می برند و کسان ايشان به خيال این که پول ها هم به دام سارقين افتاده، نزد حاج سيد تقی می آيند و با ناراحتی به ايشان می گويند که همه چيز را راهزنان بردند حتی پول ها را. حاجی سيد تقی دستی به پيشانی می زند و فکری می کند و می گويد: قاطر به فلان دره رفته، برويد آن را از آن جا بياوريد و آنها به نشانی که حاج سيد تقی داده بود مراجعه می کنند و قاطر را با بار پولش می يابند و با خود می آورند.
    حکايت سوم :
    حاج سيدتقی روزی به همراه دوستانش به مسافرت یا داد و ستدی می رود و در حالی که يک منزل رفته بودند، بيمار می شود (البته ظاهراً ايشان اکثر اوقات مريض احوال بوده است). دوستان چند روزی منتظر سلامتی وی می مانند، ولی چون بهبودی در احوالش عايد نمی شود، دوستان به ناچار او را به کاروانسرادار می سپارند و به راه خود ادامه می دهند. خود وی می گويد: بعد از يکی دو روزی که دوستانم رفتند، در خواب ديدم کسی آمد و به من فرمود چرا خوابیده ای؟ بلند شو و به راحت ادامه بده. من از خواب بيدار شدم همان شخص آمد و به من فرمود بيا با هم به راه ادامه دهيم. من احساس کردم که خوب شدم و سلامتی خود را بازيافتم و با وی هم سفر شديم. راه زيادی نرفته بوديم که دوستانم را از دور نشان داد و فرمود دوستانت در کنار آن جوي آب در حال وضو گرفتن هستند برو نزد آنها و کرايه ات را هم از مسؤول کاروان بگير و از من جدا شد و من نزد دوستانم رفتم. سپس حاجيه خانم روزبه در ادامه افزودند که روزی علامه طباطبایی به منزل آمدند و به من گفتند: با همشهری شما به قبرستان رفتيم. گفتم: همشهریم که بود؟ گفتند حاج سيد احمد شبيری، از منزل تا قبرستان در مورد جد شما تعريف نمود و در مورد کرامات ايشان سخن می گفت. حال چه سخنانی مابين اين دو بزرگوار در مورد حاج سيد تقی رد و بدل شده، خدا می داند، اما اين نشان از عظمت و بزرگی اين مرد الهی است.
    شخصی به نام شيخ هيبت ا… حاج سيد تقی را وصی خود قرار می دهد. پس از فوت شيخ هيبت ا…، از آن جايی که جهت اجرای وصايا و رسيدگی به خانواده ی وی به منزلش رفت و آمد داشته، مجبور می شود تا همسر او را صیغه نمايد و از اين همسر دارای پسری به نام آقا سيد نعمت ا… می گردد. اين خانم می گفته که در آن زمان موقع بچه دار شدن من گذشته بود و من در سنين یائسگی بودم، اما نمی دانم خدا چگونه اين فرزند را به من داد.
    بله مرحوم دکتر سيد اصغر معراجی نوه ی پسری چنين شخصی بود که به قول شما در گمنامی زيست و گمنام از دنيا رفت. حتی هم شهریانش نيز وی را نمی شناختند. قرار بود پس از فوتش در قبرستان بهشت معصومه دفن شود. (همان جايی که افراد بی کس را در آن جا دفن می نمايند) که با اصرار حاجيه خانم روزبه و آيت ا… شيخ يحيی عابدی در قبرستان نو دفن شده و مجلس ترحيمی در قم برگزار نمودند که بيش از صد نفر از قاضيان برجسته ی کشور در آن شرکت نمودند.

    در خاتمه جناب آقاي سيد حيدر بيات از اين كه جنابعالي تذكري از ياد و نام اين همشهري عزيز نموديد، بي نهايت تشكر مي كنم .

  8. درباره دكتر معراجي / عبدالعزيز قائمي | ALMA YOLU, سؤز سؤز آچار، سؤز گؤز آچار دئییر:
    آذر ۲۶-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۴:۳۳ گ.ؤ

    […] تک‌مه جوت؟ / اسدالله اميریعبدالعزيز قائمينا درگذشت دکتر معراجی و فاجعه اطلاع رسانی در ایرانتک‌مه جوت؟ / اسدالله اميری | ALMA YOLU, سؤز سؤز آچار، سؤز گؤز […]

گؤروشلر