« از اورهان پاموک تا حسین منزوی / سید حیدر بیات | آنا یارپاق | ترکی، زبان آموختن و اندیشیدن / فتح الله ذوقی »
عاشق کوچک / پرویز محمدی
گولن آی ۲۲, ۱۳۸۷
![]()
بهش می گفتند دلی ناصر ،یعنی ناصر دیوانه.از یک خانواده کشاورز بودند.پدرش کربلای یار علی بود.مردی نجیب و کاری .و کمی هم سخت گیر.کربلائی یارعلی سه پسر و چهار دختر داشت. و ناصر هم آخرین فرزندشان بود که خیلی دیر و ناخواسته بدنیا آمده بود.چون وقتی ناصر بدنیا اومد ،کربلائی ۵۰سالش بود و زنش صدیقه سلطان هم نزدیک ۴۸ سال سن داشت.به قول پسر بزرگش سر پیری معرکه گیری.کربلائی خجالت می کشید از همسایه ها و از مردم روستا.زنش هم که زن آرومی بود بیچاره همش کار می کرد نون می پخت و طویله راتمیز می کرد و به گاو و گوسفندها می رسید.. و لباس بچه ها را توی تشت بر سرش می گذاشت ومی رفت کاریز. زمستون و تابستون کار می کرد از صبح کله سحر تا پاسی از شب رفته کار می کرد. و تازه قالی هم می بافت. با این حال مادر ناصر زن شادی و شوخی بود. مرتب دو بیتی می خوند و گاهی هم که دلش می گرفت تعزیه می خوند و اشک می ریخت. با اینکه ناصر نا خواسته به دنیا اومده بود . اما پدرش اونو یه جور دیگه دوستش داشت. همیشه ناصر در محرم با خودش به مسجد می برد.و ناصر نوحه خوانی می کرد.و صدای خیلی خوبی داشت. پدرش نظر کرده بود که ناصر را ببرد زیارت حضرت معصومه و کاکلیش را در قم بتراشد. برای همین ناصر تا ۱۲ سالگی جلو سرش کاکل داشت. و مادرش هم نظر کرده بود و از بچگی به گوشهای ناصر گوشواره آویزون می کرد. اون موقع ها در قروه درجزین بعضی از بچه های پسر را بر گوششون گوشواره می انداختند و موهای سرش را تراشیده و فقط بالای پیشونی را به صورت چتری بلند می کردند. آخه ناصر بچه گیاش مریض شده بود و با اینکه کربلائی وضع مادی خوبی نداشت و لی خیلی نذر و نیاز کرده بود تا ناصر زنده بمونه. و برای همین ناصر از بچه های دیگه متفاوت بود.کاکل داشت و گوشواره داشت.گاهی بچه ها اذیتش می کردند و ناصر خانم صداش می کردند.گاهی ناصر با گریه می اومد خونه . ولی مادرش می گفت تو را حضرت معصومه شفا داده و حضرت معصومه هم مواظبته. بذار بچه ها هر چی میگن ،بگن. برای همین ناصر مدرسه نرفت و دو سال مکتب رفت. و با پدرش به صحرا می رفت. و غروبها هم با کبوتراش بود. ناصر یه دائی داشت.دائی غلام.صدای خیلی خوبی داشت. اون هم کشاورز بود . وگاهی توی عروسیها بش ترکی می خوند.از کوراوغلی که با اسبش به جنگ آدمهای بد می رفت و عاشق دختر خان شده بود. از شاه عباس می خوند که الباس درویشی به تن می کرد و می رفت به روستاها و شهرای مختلف.و از عاشق غریب می خوند که مجبور شد هفت سال از روستایش و وطنی دور بماند و به مملکت غریب برود تا پولدار شود و بتواند با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند. و وقتی بعد از ۷ سال برگشت مادرش بیمار و کور شده بود. عاشق غریب وارد خانه شد و سلام کرد و مادرش او را نشناخت..ساز عاشق غریب توی قابش بود و به دیوار آویزون بود .عاشق غریب گفت می تونم اون سازو بزنم؟ و پیر زن ناراحت شد و گفت ای غریبه!! اون ساز مال پسرمه. اون ساز و فقط پسرم می تونه بزنه. اون ساز فقط با دستای پسرم به صدا در میاد. پسر غریبه اصرار کرد و ساز را برداشت و نواخت…آه ..چه نوائی!! مادر پیر!!فریاد زد تو پسرم هستی !!تو عاشق غریبی!! آره. دائی غلام خیلی شعر و ترانه بلد بود. و ناصر هم دوست داشت بره خونه دائیش و به شعرها و قصه های دائیش گوش بده .ناصر از شعر ها و ترانه های دائیش سیر نمی شد. ولی کربلای یار علی اصلا دوست نداشت پسرش با دائیش باشه. گاهی به زنش تشر می زد.می گفت نذار این پسرت زیاد بره پیش دائیش.!!و به طعنه می گفت: این برادرت غلام که بهش می گن سازسوز عاشوقق (سازسیز عاشیق) یعنی عاشق بی ساز و یا یاروم عاشوق یعنی نیمچه عاشق. پسرتو مثل خودش می خواد بکنه. پسر ما رو می خواد هوائی بکنه. زن کربلائی می گفت: خدا کنه مثل داداشم بشه.مگه چشه؟ هم کشاورزه وهم بنا و هم خوب می خونه. هر روز ناصر دور از چشم پدرش می رفت خونه دائیش. و دائیش با دهنش ساز می زد و می خوند. صداش توی کوچه ها می پیچید. چقدر دلنشین بود.یه روز ناصر گفت .دائی!!بیا ساز درست کنیم.!!؟دائی غلام با تعجب و ناباوری به ناصر نگاه کرد..ساز؟!!آره ساز>ماها باهم یواشکی میرفتند و درختهای بیشهزارشون را بر انداز می کردند. و ناصر توی هر یک از اون درختا یک ساز می دید. و چند ماه پنهونی یک تنه درخت را تراشیدند. و ناصر خوابش نمی برد.اصلا عوض شده بود. دائیش گفته بود اگه می خوای عاشق بشی .باید از حالا نماز بخونی و عبادت کنی. باید تمیز باشی و با آبرو. ناصر صبحها زود بلند می شد و آبی به سر و صورت خود می زد و وضو می گرفت و نماز می خوند و سری به کبوتر هاش می زد و کارهاش را انجام میداد. و دل تو دلش نبود. بالاخره یه روزی ساز کامل شد..و دائی غلام گفت: بریم وضو بگیریم. و بعد از وضو ساز را بدست ناصر داد. ناصر انگار داشت پرواز می کرد. انگار شده بود شاه اسمائیل و سوار بر اسبش، داشت ساز می زد و از عشق مولا می خوند. نگاهی غروز آمیز به ساز کرد و نگاه احترام آمیز و پر محبتی به دائیش. دائی تو دیگه نیمچه عاشق و عاشق بی ساز نیستی….
یه باره چشمهایش را بست و خود را در بارگاه نورانی دید..
و انگشتانش سیمهای تار را نوازش کرد
و تار به صدا در امد و چه صدائی !!
چه نوائی!!
و انگاه با تمام وجودش خواند!!
باور نکردنی بود..
صدا در تمامی فضای قروه پیچید.
منه دئین دلی ناصر
هیه من دلیم دلی
عاشقم حقه من
مولام علیدی علی..
یه باره گوئی تمام قروه جذب این نوا و صدا شدند.
زنان و دختران به پشت بامها رفتند و مغازه داران کسب و کار را رها کردند
مردم قروه محو شده بودند.
قروالو عاشقم الیمده سازوم
حق درگاهونا گئدیرم
واردو نیازوم
منه دلی دئیین
دلییم دلی
حقه عاشقم من
مولام علیدی علی
من گئدیرم حق یولانا نهایت
آللهون عشقیدی منه کفایت
قروالو عاشقم قالون سلامت
قروالو نو اسیر اتمز جهالت
مولانو چاقوران مرادون آلار
قروالون اورگینده حق یانار
منه دئین دئیین دلی دیوانه
قروالو دینیندن اولماز بیگانه
قروالو ناصرم یار علی اوغلو
دریا دریا اورگیمده سوز دولو
—
http://parvizm.persianblog.ir/
هادی قاراچای- HADI QARAÇAY
گولن آی ۲۳-ي, ۱۳۸۷ چاغ ۵:۲۹ گ.ؤ
salamlar
yashasin balaca ashiqimiz
yazmada balaca ashiq dir
sozde sazda ostad oureginde dulu sozlariye qurban
diyan dillariye chalan allariye qurban
parviz can
قیزاران ۱-ي, ۱۳۸۷ چاغ ۱۲:۵۴ گ.ؤ
سالام
بو شئعرلر تيپيك قيزيلباش علوي شئعريدير، اونلاردان يونوس ايمره، پيرسولطانين ييپارلي اييي گلير. همدان اوستاني بيليندييي كيمي بوگون ده قيزيلباشلارين قالينتيلارينين - فارس صوفي طريقتلري و كورد اهل-ي حاقلاردا اريمكده اولسالار دا- ياشاديغي بير بٶلگه دير. من سايين پرويز محممدي`نين توركجه شئعرلريندن قيسسا بير توپلونو ياخيندا سٶزوموزده درج ائده جه يه م. بئله بير اينجينين (جواهيرين) همدانين قورواسيندان چيخماسي، تورك قوشوغو اوچون گئرچه كدن بٶيوك بير اولايدير.
آغلارگولر ۲۸-ي, ۱۳۸۸ چاغ ۱۱:۱۶ گ.ؤ
اولدوقجا فایدالاندیم.بیزه ده باش وورون
قوراپيشيرن ۷-ي, ۱۳۸۹ چاغ ۱:۴۰ آ.خ
ساقول اون چوخ گوزل