« اول مهر، روز شکفتن مجدد فرهنگ دختران ترکمن | آنا یارپاق | آمریکا به گروه های اسلامی میانهرو روی می اورد / کمال الدین رضوی »
از آسمان آغاز میشویم (۱) / سید حیدر بیات
زومار آیي ۳۰, ۱۳۸۶
جستجویی در حیدربابای شهریار
یک توضیح: این نوشته که قرار بود به صورت سلسله یادداشتهایی در نشریه گویه به چاپ برسد که گویا به علت مشکلاتی مثل سهمیه کاغذ و … که اکثر نشریات مستقل دچار آن هستند فعلا سر انتشار ندارد. گفتنی است که نشریه گویه مدتی توقیف بود که به تازگی از بند توقیف خلاصی یافته است.
باری در گرماگرم مباحث مربوط به روز ملی شعر و حذف احتمالی این روز به خواست شورای عالی فرهنگی و عدم تحمل نام بلند شهریار از سوی آن دگران, صلاح بر این شد که فعلا این قسمت را در آلما یولو منتشر کنیم, تا اگر نشریه گویه مجال انتشار پیدا کرد بخشهای بعدی این مقاله نیز تحریر و بعد از انتشار در آن نشریه در آلما یولو نیز منتشر شود.
با سپاس
***
اگر فرانسه ویران شود، ما دوباره از روی آثار بالزاک آن را میسازیم.
این جمله منسوب به فرانسوی ها نمایانگر نقش عظیم و بی بدیل ادبیات در تاریخ هر کشوری است. بعد از شنیدن این جمله هماره اندیشیدهام بالزاک جامعه آذربایجان کیست؟ یعنی چه کسی بهتر و جامعتر از همه روحیات جامعه آذربایجان را منعکس کرده است. در بادی امر شعرایی از این حیث برجسته میشوند که میتوان نام آنها را ردیف کرد: محمد فضولی، حکیم هیدجی، محمد باقر خلخالی، بختیار وهابزاده و…
این نامها تصادفی انتخاب نشده اند، بخشی از روحیات، عادات، سنتها، آرزوها و حسرتهای آذربایجان در اشعار این شاعران منعکس شده است اما هیچ کدام به تنهایی نماینده جامعه آذربایجان از نوع بالزاکی نیستند. به همین جهت تنها یک نام باقی میماند و یک اثر: سید محمد حسین شهریار با منظومه حیدربابا. هم از این روی در این نوشته سعی خواهم کرد به آرزوی چند ساله خود جامه عمل بپوشم و به شرح و بسط و تفسیر بخشهایی از حیدربابای استاد شهریار بپردازم.
آشنایی نگارنده با حیدربابا:
در روزگاری که هنوز در جزیره آرامش به سر میبردم و شهر و شهری، تمدن و مدعیان آن را نشناخته بودم و در دهکده کوهستانی خود در آذربایجان، کودکی خود را چهار نعل میتاختم تا بعد از روزگاری نه چندان دور سر به عقب برگردانیده و آه سردی از سینه برون آرم، که چه دنیای پررمز و راز و باارزشی را پشت سر نهاده ام. در یک عصر زمستانی که گونههای کودکانهمان گل انداخته بود و دستهایمان از سوز سرما به جیب کاپشنمان پناه برده بود، ممد رفیق کودکیم گفت: «دیروز حیدربابا را از زنجان خریدم». آوازه این اثر را شنیده بودم، از او خواهش کردم که آن را برای من نیز بیاورد.
فردا صبح ساعت نه بود، مادرم گرم نان پختن بر سر تنوری که گرمای آن همچون روزهای کودکی دیگر برنگشت، گرم نان پختن و دعوا و غر و لند با من، چرا دعوا میکرد یادم نیست. در همین حین کوبه در به صدا در آمد، “با دوپای همچو آهو” به سوی حیاط رفتم. ممد در آنسوی در نیمه بازمان ایستاده بود. همه جا پر از برف بود. دیدم کتاب را باخود آورده است. کتاب را از او گرفتم . رسم معمول تعارفات امروز هم در آنزمان معمول نبود اگر هم بود در حد بسیار معقولتر، کتاب را از او گرفتم و بعد از رد و بدل شدن یا نشدن چند جمله کوتاه کتاب را باز کرده و از او جدا شدم.
در همان فاصله حیاط تا اتاق شروع به خواندن کردم:
بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردو
آداخلی قیز بی جورابی توخوردو
هر کس شالین بیر باجادان سوخوردو
آی نه گوزل قایدادی شال ساللاما
بی شالینا بایراملیغین باغلاما
منده ائوده شال ایسته دیم آغلادیم
بیر شال آلیب تئز بئلیمه باغلادیم
غلام گیله قاچیب شالی ساللادیم
فاطما خالام منه جوراب باغلادی
خان ننه می یاده سالیب آغلادی…
وارد اتاق که شدم دیدم مادرم با گوش جان به شعر شهریار گوش میکند. خواندم و خواندم و خواندم، چقدر خواندم یادم نیست فقط میدانم هر دو یعنی من مادرم از یاد برده بودیم که این وسط بلوایی بود و آشوبی و هر کدام از ما برای خودمان یک طرف دعوا بودیم.
بدین سان نخستین خاطره من از حیدر بابا کلید خورد.
سالیان سال با این اثر بالیدم، مطالب و مکررات بسیاری در مورد آن خواندم، اما هرروز که گذشت احساس کردم حیدر بابا به رغم شهرت تمام خویش ناشناس مظلومی بیش نیست. در مقالهای با عنوان “شهریار شناسی و موانع پیشرو” به صورت مفصل به علل مظلومیت آثار شهریار در نزد تحلیلگران و منتقدان ادبی پرداختهام که در اینجا متذکر آن نمیشوم. بلکه اینجا میخواهم گامهای کوچکی در بررسی حیدربابا به عنوان نمادی از هویت ملی خودمان بردارم.
حیدربابا و ادبیات رسمی جهان اسلام
تاریخ ادبیات ترکی سنت خاص خود را دارد, سنتی که در شعر دیوانی شعرایی چون فضولی, مدحی, نسیمی و… نمیتوان ردپایی از آن پیدا کرد. بلکه این سنت ریشه در قوتادغو بیلیغ و شعرهای مردمی بازمانده از دوره های ترکی میانه و ترکی باستان دارد که در شعر مردمی آناتولی, آذربایجان و همچنین شعر عاشیقها حفظ شده است. شعر تئلیم خان ساوه ای مشحون از این سنتهاست که هنوز از پی سه قرن, دلدادگان فراوانی را در همدان, زنجان, اراک, ساوه, قزوین, شیراز, قم و… مفتون خود کرده است. متاسفانه این سنتها تحقیق نشده اند, هم از این روی مولانا شناس بزرگ ترک, مرحوم عبدالباقی گولپینارلی به هنگام ستایش فراوان از شعر مردمی ترک, هیچ پیشینه ای از آن به دست نمی دهد و گویی که این شعر مردمی در خلاء بالیده است. حیدربابا نیز ریشه در شعر موسوم به شعر مردمی دارد, اما شعر مردمی همانگونه که گفتم رگ و ریشه و سنتهای تاریخی خود را دارد و چنین نیست که تنها چوپانی در سینه کوه آن را سروده باشد. درست است این شعر به صورت سلسله اسناد از فلان شاعر درباری به فلانک شاعر درباری دیگر نرسیده است و هیچ دفتر و دستک و دیوانی نسخه های مذهب و چرمینه جلد آن را با اوراق سمرقندیش در صندوقخانه های خود جای نداده است, توسط هیچ سلطانی به فلان کتابخانه وقفی اهداء نشده است, اما جایگاهی بسیار برتر و محفوظ تر و امن تری را برای خود انتخاب کرده است. آری شعر مردمی ترک به تحقیق بیش از هزار سال در سینه امن و گرانجای مردم ترک, خود و سنتهای خود را حفظ کرده است. هم از این روی شعر مختومقلی فراغی, تئلیمخان ساوه ای و خسته قاسم به صورت باورنکردنی به هم نزدیک هستند و محقق تیزهوش جز اذعان به هم تباربودن اشعار این شاعران چاره ای ندارد و تنها در پرتو این نوع نگاه میتوان به بررسی منظومه حیدربابا پرداخت.
به عبارت دیگر شهریار در حیدربابایه سلام تمام آموخته های خود را از شعر ترکی و فارسی و عربی و در یک کلام ادبیات جهان اسلام به کناری نهاده و با رجوع به ناخودآگاه خود این منظومه را سروده است. تکلف و محافظه کاری و مدیحه و حتی اظهار فضل که در شعرهای دیگر شهریار کم و بیش دیده میشود در این منظومه دیده نمی شود. با این همه دانش شهریار و وسعت اطلاعات ادبی او در کیفیت سرایش این منظومه بی تاثیر نیست که در جای خود به این مسئله اشاره خواهد شد.
از آسمان آغاز میشویم
به اعتقاد عامه مردم ترک خداوند در آسمان قرار دارد. حتی قسمهایی مانند: «گؤیده کی آللاها آند اولسون: قسم به خداوندی که در آسمان است» نیز در بین آنان رواج دارد. این باور بی گمان با باورهای قرآنی تطابقی ندارد. خداوند لامکان است و قائل شدن مکان به او خود گناه محسوب میشود, اما این همه مربوط به فیلسوفان و متکلمان و فقیهان است و عامه مردم با آن کاری ندارند. همه چیز از خدا آغاز میشود و خدا در آسمان قرار دارد, منظومه حیدربابا نیز از آسمان آغاز می شود, آن هم نه هر آسمانی, آسمان فصل بهار, که میبارد و رعد و برق در آن میدرخشد. با نشانی از چهار عنصر که به اعتقاد قدما عناصر اصلی جهان بودند, باران (آب), رعد و برق (آتش) و باد که در منظومه نیامده است اما بیگمان در حین غرش رعد و بارش باران و راه افتادن سیل باد نیز حضور دارد.
حیدر بابا ایلدیریملر شاخاندا
سئل لر سولار شاققیلداییب آخاندا
که در مصراع دوم به زمین و خاک میرسیم و عناصر اربعه تکمیل میشود و سپس نوبت به حضور انسان میرسد: قیزلار اونا صف باغلاییب باخاندا
دختران صف در صف به غرش رعد و برق در آسمان و غرش سیل در زمین نگاه می کنند. بی گمان پسران نیز آنطرفتر محو تماشای دخترانند. به قول سعدی: «ما به تو مشغول تو به عمر و زید»
اینجا خود بهشت است, تابلویی از جامعه آذربایجان که شهریار دیگر جزئی از آن نیست و رانده شده است. شهریار انتظار ندارد که در کنار آنان باشد. او دیگر از آن این مردم نیست. به قول لورکا: «اکنون دیگر من نه منم و خانه ام دیگر از آن من نیست.»
به همین جهت نمیگوید: من هم دوست دارم آنجا باشم, یا حتی برمیگردم بلکه مینویسد:
«مندن ده بیر یاد ائلی ین ساغ اولسون
سلامت باد اگر کسی از من یادی بکند.»
این فاصله چرا باید باشد؟ مگر شهریار مال آنجا نیست. چرا شهریار نمیخواهد در میان آنان باشد و تنها به یادکردنی از سوی آنها دلخوش میشود؟ این فاصله محصول سیاستهای زمانه اوست که حاکمان وقت آن را به آذربایجان تحمیل کرده اند. شهریار نه تنها با آن مردم بلکه با مادر خود که در تهران برای تیمار او آمده است نیز بیگانه است. مادرش میگوید: چرا شعرهای تو را من نمی فهمم. چرا به زبان من شعر نمیگویی؟ و شهریار با این منظومه میخواهد فاصله ها را از میان بردارد. برای حل این مشکل به آسمان پناه می برد, با باران و رعد و آتش شروع میشود و همراه سیل خروشان طغیان می کند, و دختران زیبای آذربایجان را برای تماشای بارش خویش فرا میخواند و پسرانی که بی گمان آنسوی تر ایستاده اند, و شهریار شروع میشود. اما این شروع تنها از آن شهریار نیست, بلکه شروع دیگری برای آذربایجان نیز هست. نخستین شکوفه دماغ پرور از زبانی ممنوع شکفته میشود.
ادامه دارد…..
بؤلمه لر: ادبیات |
هادی قاراچای- HADI QARAÇAY
زومار آیي ۳۰-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۱۲:۲۱ آ.خ
[…] از آسمان آغاز میشویم (۱) / سید حیدر بیات جستجویی در حیدربابای شهریار (tags: Şəhriyar-Şehriyar) […]
زومار آیي ۳۰-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۳:۵۹ آ.خ
[…] hbayat.azerblo… […]
زومار آیي ۳۱-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۳:۵۵ آ.خ
چرا هیچ کس به فکر شمس تبریزی نیست؟؟
عاجزانه درخواست می شود این لینک را بخوانید:
http://gundoz.blogfa.com/post-۳۱۹.aspx
خزل آیي ۳۰-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۱۰:۱۷ گ.ؤ
[…] از آسمان آغاز میشویم (۱) […]
قیروو ۱-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۵:۵۰ گ.ؤ
باسلام
مي خواستم بدونم ادامه مقاله از آسمان آغاز مي شويم (جستجوي حيدربابايه شهريار) رو كي تو وبلاگتون مي زاريد و يا از كجا ميتونم متن كامل اين مقاله رو پيدا كنم
باتشكر
قیروو ۷-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۹:۰۰ آ.خ
[…] از آسمان آغاز میشویم (۱) […]
دوندوران ۶-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۱:۰۱ آ.خ
[…] از آسمان آغاز میشویم (۳) سید حیدر بیات جستجویی در حیدر بابای شهریار نوشته شد که برای نشان دادن کلیت آفرینش شهریار و فهمیدن آن نمیتوان از واژه چال پاپاق به سادگی عبور کرد. نکتهای در خور تذکر برای وارد شدن به این بحث وجود دارد. شهریار در حیدربابا از آسمان و کوه سخن میگوید اما همه اینها ریشه در ضمیر ناخودآگاه او دارد، هم از این روی همه چیز در اجمال سپری میشود، شاید راز موفقیت حیدربابا در همین نیز باشد. اما در سهندیه تکامل در اندیشههای شاعر دیده میشود و تفصیلی. این تفصیلها خود نیز در ایجازی دل انگیز سروده شدهاند و اطناب ممل بدانها راه نیافته است. شهریار در حیدربابا خطاب به کوه حیدربابا از کوه شروع میکند و بعد به آسمان نگاه میکند: «حیدر بابا ایلدیریملر شاخاندا» در سهندیه نیز همین کار را میکند: «شاه داغیم چال پاپاغیم شانلی سهندیم، باشی طوفانلی سهندیم، باشدا حیدربابا تک قارلا قیروولا قووشورسان» و خود به رابطه بین حیدر بابا و سهند اشاره میکند، که تلویحا اشارهای به رابطه بین شهریار شاعر و سهند شاعر (بولوت قاراچورلو) نیز هست .تکاملی در اندیشه حیدربابایی شهریار ایجاد شده است و به سوی سهندی بودن گام نهاده است. چه سهند خود را شاعر خلقها میدانست، و در کنار حبیب ساهر دیگر شاعر آذربایجانی که سروده بود: هامی آزاده ائلین شاعیری وار من اسیر ائللرین آه شاعیرییم: تمام ملتهای سرافراز شاعرانی دارند/ آه! من شاعر ملتی اسیر هستم. سهند نیز سروده بود: یئردن چیخمامیشام گؤبهلک کیمی انسانام حاققیم وار یوردوم یووام وار: مثل قارچ از زمین نروییدهام / من نیز انسان هستم، من نیز آشیانی و حق و حقوقی دارم. بلی شهریار در حیدربابا که البته نمیتوان آن را به برج عاج تشبیه کرد، اما با فاصلهای دور و با حسی نوستالژیک به ایل و تبار خود نگاه میکرد، در اواخر حیدربابا و در کل سهندیه به میان ایل خود بازگشته است و یکی از بازیگران بزرگ در عرصه سیاست و فرهنگ آذربایجان. بگذریم که اینجا مجال پرداختن به آن نیست. بخصوص که تشابه عبارات و ترکیبها با نثر نویسندگان دیگر که یک عمر آذربایجان را نفهمیدند مرا بس آزرده میکند. خلق من نه خلق جریان چپ و نه ملت یا قوم آن جریانهای دگراست. من از ایل خود سخن میگویم که از تبعید و سرگردانی صدساله از خویشتن خویش رجعت نکرده است و از پی اصطلاحی میگردم که هویت من در چهارچوب آن جایگاه واقعی خود را داشته باشد. باری شهریار خطاب به کوه سهند اورا چال پاپاق مینامد. چال پاپاق همانگونه که توضیح داده شد به معنای کلاه ابلق است، کلاه خاکستری رنگ که با رنگهای دیگری مخلوط شده باشد. اما متن شهریار تاویل و نیز تفصیل و تفسیر بیشتری میطلبد: ۱. شباهت سهند به چال پاپاق به جهت حضور برف و سنگ در ستیغ آن. ۲. چال پاپاق نوعی کلاه فاخر و گرانقیمت که مردان متشخص بر سرمیگذارند و اتفاقا در تصویرهای به جا مانده از سهند شاعر نیز این کلاه دیده میشود. این کلاه در مقابل قره بؤرک که کلاهی معمولی است و در ادبیات به معنای مرد نامتشخص به کار میرود قرار میگیرد. شهریار با این خطاب از عظمت ویژه کوه سهند سخن میگوید، که ضمنا اشاره ای به عظمت سهند شاعر نیز دارد ۳. همان کلاههای غیر معمولی نیز اگر چند سالی از عمرشان بگذرد رنگ و روی خود را از دست داده و دو رنگ و چال خواهند شد. چه بسا شاعر عنایتی نیز به قدمت و باستانی بودن کوه سهند داشته باشد. در اینصورت سهند کوه به عنوان نمادی از آذربایجان و سهند شاعر به عنوان نمادی از ادبیات ، زبان، هویت و خود آگاهی جامعه آذربایجان، هر دو ریشه در گذشته دارند، و مثل کدوبُن قطعه معروف انوری نیستند که به بیست روز بروید و شاخ و برگ دهد و سپس هیچ: نشیندهای که زیر چناری کدوبُنی برجست و بردوید، برو بَر، به زور بیست پرسید از چنار که «تو چند روزهای؟» گفتا: چنار «عمر من افزونتر از دویست.» گفتا: «به بیست روز من از تو فزون شدم این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست؟» گفتا چنار: «نیست مرا با تو هیچ جنگ - کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست- فردا که بر من تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست؟» (مفلس کیما فروش، نقد و تحلیل شعر انوری، شفیعی کدکنی، ص۱۹۰) مسئله آسمان و حتی عرش و کرسی که شهریار در سهندیه معراجی شاعرانه بدانها دارد، در ادامه این مقال خواهد آمد. اما حال که بحث کوهها است - کوههایی که در منظومههای شهریار انسان را به آسمان پیوند میزنند،- بیشتر از کوه سخن بگوییم. کوه نام یکی از پسران اوغوز خان است. اوغوز خان شش پسر دارد که سه پسر از ازدواج او با دختری که نور را پوشیده بود و از آسمان به زمین آمد متولد میشوند و شش پسر دیگر حاصل ازدواج او با دختری است که او را در میان درختی در وسط آب میبیند. کوه از جمله سه برادری است که از این دختر متولد میشوند، کوه فرزند انسان نخستین و فرزند آب و درخت، روشنایی و حیات است. تنها در افسانهها نیست که یکی از شش پسر اوغوزخان که او را همان بشر نخستین در افسانههای ترکی دانستهاند کوه نام گرفته است. بلکه امروز نیز آذربایجان با نامهایی چون ساوالان، سهند، آلتای و… مواجه میشویم که اسم حقیقی یا مستعار مردان و پسران است. در داستان دده قورقود نیز نام یکی از قهرمانان، آلپ اوروز است که برخی محققان به پیوند نام او و کوه البرز اشاره کردهاند. در دنیای علم نیز رابطه ای بین کوه و زبان ترکی وجود دارد. زبانشناسان زبانهای جهان را با نامهایی چون هند و اروپایی، اورالی، آلتایی و … تقسیم میکنند. زبان ترکی که تا مدتها جزء زبانهای اورال آلتایی قرار میگرفت بعدها با تجدید نظر زبانشناسان و پیشرفت این رشته، گروه اورال - آلتای از هم جدا شدند و ترکی در زمره زبانهای آلتایی قرار گرفت و امروزه این نظر در جهان علم تثبیت شده است. آلتای خود یک کوه شرقی است که زبان ما بدان منسوب است. زبانهای آلتایی شامل زبانهای ترکی، کرهای، ژاپنی و.. هستند که به عقیده زبانشناسان شباهتهایی در بین این زبانها دیده میشود. علاوه بر تاکید زبانشناسان بر پیوند زبان ژاپنی و ترکی، شعر بایاتی ترکان اوغوز نیز با هایکوی ژاپنی شباهتی دارد. بعد از اوغوزنامهها و داستان دده قورقود، حضور کوه در ادبیات ترکی همچنان پررنگ میماند. در داستان کوراوغلو که از شرق تا غرب شهرتی در خور دارد، داستان در کوه جریان دارد: کوه چنلی بئل. در داستان کوراوغلو از چند عنصر عمده میتوان سخن میتوان گفت. بیان این عناصر در اینجا بسیار ضروری است. چه حیدربابای شهریار نقبی است به دل جامعه خود. جامعهای که در داستان اوغوزخان و داستان دده قورقود و نیز داستان کوراوغلو و همچنین داستان حیدربابا و سهندیه مقتضیات و مشکلات و تعریفهای خاص خود را دارد. اطلاق داستان بر دو منظومه شهریار نیز نه از سر لاقیدی و تسامح بلکه با توجه به معیارهایی است که بعدها مبرهن خواهد شد. عناصر عمده داستان کوراوغلو به شرح ذیل است. اسب (قیرآت و دورآت)، کوه (کوه چنلی بئل)، نگار به مثابه معشوقه و شریک زندگی قهرمان، عاشیق (عاشیق جنون). میزان حضور و غیبت هر یک از این عناصر در منظومههای شهریار جای تامل دارد. به نظر میرسد که معشوقه و اسب در شعرهای آذربایجانی شهریار حضورجدی ندارند. آیا عدم حضور جدی معشوقه یک ضرورت تاریخی است که انقلاب صنعتی و پیامدهای آن برای ما تحمیل کرده است، نمیدانم اما عدم حضور اسب و حضور پررنگ کوه را نیک میدانم و شهریار نیز خود پرتوی به این ساحت تاریک افکنده است. کوه در داستان کوراوغلو متن جامعه است، زندگی در آن صورت میبندد و تولد و مرگ در آن اتفاق میافتد. اما در آفرینش شهریار کوه به مثابه پناهگاهی است که ریشه در گذشته و سر در آسمان دارد. کوه به تعبیر خود شهریار قالخان (سپر) است که شاعر در پشت آن سنگر گرفته است و به راستی که وقتی نوبت به سپر میرسد مرد را حاجتی به اسب نیست. چه اسب یا از برای تاختن است که روزگاری ترکها سوار بر آن تا قلب اروپا تاختند و کاشغری اسب را بال ترکان میدانست که به اقصی نقاط زمین با آن پرواز میکنند. بعدها این بال به خدمت اسلام در آمد و به قول دوستی هر جا که ترکان حضور داشته اند اسلام نیز حضور داشته است. باری اسب یا برای تاختن است که «این سخن بگذار تا وقت دگر» و یا برای فرار که تاریخ آن را از ما به یاد ندارد. پس در دامان کوه پناه میگیریم تا: تا تیره شب از درون چه زاید کی نوبت روشنایی آید (حسین منزوی) (هفته نامه گویه قم) مرتبط: از آسمان آغاز میشویم (۱) از آسمان آغاز میشویم (۲) Posted by TABRIZ in مقالات at ۰۰:۳۵ | Comments (۰) | Trackbacks (۰) < قبلی | صفحه بعد > Comments Display comments as (Linear | Threaded) No comments Add Comment […]