« گفتوگوی هممیهن با دکتر رضا براهنی- نویسنده، شاعر و منتقد | آنا یارپاق | ایواز طاها آدینا یئنی سیته »
پاسخی به منتقدان مقاله مولانا و ایران / سید حیدر بیات
زومار آیي ۱۷, ۱۳۸۶
جناب آقای یورغون با سلام
در رابطه با نظراتی که به مقاله مولانا و ایران نوشته شد و برخی از آنها خالی از توهین نبود چند چیز را باید تذکر داد.
اول نسب و زبان حضرت مولاناست. میدانیم که مولانا بلخی است. ابن خلدون پدر جامعه شناسی جهان که تقریبا معاصر مولاناست در مورد بلخ مینویسد: مدینة بلخ کان کرسی مملکت الترک: بلخ کرسی و مرکز مملکت ترک است. (ابن خلدون ج ۲ ص ۶۲، احیاء التراث العربی، بیروت لبنان)
و مدتها قبل از آن صاحب فارسنامه ناصری در توجیه فارسی نویسی خود مینویسد: بنده را تربیت پارسی است اگر چه بلخی نژاد است (فارسنامه، ص ۲، چاپ جلال الدین تهرانی، ۱۳۱۲، تهران). همانگونه که معلوم میشود بلخ از دیرزمان شهر ترکها بوده و به مرور زمان فارس زبانها نیز در آن سکنی گزیده اند چنانکه امروزه استاد واصف باختری یکی از پارسیگویان بزرگ معاصر افغانستان منسوب به آنجاست. البته از نژاد ایشان چیزی نمیدانم.
مسئله دوم اشعار ترکی مولاناست که اگر چه اندک هستند اما به تمامی مهر و نشان ترکی خراسانی را دارند که رگه هایی از ترکی جغتایی نیز در آن دیده میشود.
مسئله سوم اساتید مولانا هستند که همانگونه که در یادداشتی به نام «از خاستگاه دانشمندان تا خاستگاه سوپوران» در مورد شهر سجاس نوشتهام، اساتید معنوی مولانا که مولانا مرده ریگ تصوف را از آنها به ارث برده است یعنی شمس تبریزی و رکن الدین سجاسی هر دو آذربایجانی و ترک بوده اند.
اما مسئله اصلی همان ملیت مولاناست. درست است که مولانا متعلق به تمامی دنیاست و ماخدای نکرده قصد شعوبی گری و ایجاد تفرقه نداریم. اما همانگونه که میدانید با اعلام شدن امسال به سال مولانا از سوی یونسکو با پیشنهاد ترکیه موجب شد که در ایران سرو صداهای بسیاری انجام شود و توهینهای بسیاری به ترکیه و ترکها صورت گیرد. این مقاله در جواب این توهینها نوشته شده بود. از هزار سال پیش که فردوسی توهین به ترکها را شروع کرد هنوز هم متاسفانه این توهینها ادامه دارد که نمونه بسیار کوچک آن در سایت صبحانه دیده شد.
به هرحال اشعار ترکی مولانا در دست است و ماخذ تاریخی مربوط به شهر بلخ نیز همانطور. و البته هزاران سند توهین به ترکها نیز، و طبیعی است که در جهان آینده که مبتنی بر علم و اخلاق خواهد بود همه این اسناد از سوی ملت های مختلف بررسی و قضاوت خواهد شد.
در مورد واژه آذری هم باید گفت تا قبل از احمد کسروی کسی از این واژه مجعول چیزی نمیدانست و نگارنده که در یکی از روستاهای بین زنجان میانه به دنیا آمده ام تا قبل از بیست سالگی و آمدن به فارسستان این واژه را نشنیده بودم. علاوه بر آن تمام متون مربوط به ترکهای ایرانی از تحفه سامی، عقاید اولیاء سبعه، دیوان حکیم هیدجی و دیوان تیلیم خان همه و همه از ترک بودن ما صحبت کرده اند و واژه آذری در آنها وجود ندارد و در نهایت مهمتر از همه اینها خود ما هستیم که تصمیم میگیریم خودمان را با چه عنوانی بشناسانیم. تظاهرات ملیونی سال گذشته استانهای آذربایجان که همه با شعار «هارای هارای من ترکم» به میدان آمدند برای پایان بخشیدن به این مغلطه ها کافی به نظر میرسد
با تشکر از شما و خوانندگان سایت صبحانه
سید حیدر بیات
لینکهای مرتبط
سایت صبحانه
مقاله مولانا و ایران
یک توضیح ضروری:
کامینتهایی که در رابطه با نقد این مقاله در پایین صفحه درج شده اند در آینده نزدیک پاسخ داده خواهند شد و نگارنده فعلا وقت کافی برای بررسی آنها را ندارد. اگر چه بهتر بود تا نوشتن پاسخ کامینتها نیز نمایش داده نشوند ولی متاسفانه این کار حمل بر سانسور و عدم تحمل مخالف میشد. چنانکه در طی چند ساعتی که به انترنت دسترسی نداشته ایم و کامینتها نمایش داده نشده اند این تصور باطل بر ذهن بعضی ها راه یافته است. در ضمن آلمایولو تاکنون جز چند کامینت رکیک یا نظرات تند سیاسی که به ما نیز ربطی نداشته است, هیچ نظری را حذف نکرده است و کسانی که ادعای سانسور خود را دارند حداقل خودشان میدانند که دروغ میگویند.
پاسخی به کامینتهای این مطلب:
این پاسخ به تمامی از سر بیحوصلگی و بدون انگیزه نیاز به مراجع بیشتر صورت گرفته است. حضرات هی سوالهای خود را تکرار میکنند و هی دروغ و افترا میبندند. باری این چند خط به عنوان پاسخ به حضرات کافی به نظر میرسد:
بلخ: این کلمه یک کلمه ترکی به معنای شهر است و به صورتهای بلِق، بالیخ، بلخ، بالیق و بالوق در متون ترکی آمده است. چنانکه ترکها به پایتخت خان بالیخ میگفتند. امروزه نیز خلجهای قم و استان مرکزی به شهر بالوق میگویند. بالوققا واردوم: به شهر رفتم.
این شهر از قدیمیترین شهرهای منطقه بوده و همواره بر سر آن بین ایران و توران کشمکش وجود داشته است و بزرگان زیادی از آن برخاستهاند. و ترک نشین بودن آن تنها مربوط به زمان ابن خلدون نیست بلکه به سده های بسیار دور برمیگردد. محمود کاشغری نیز در دیوان لغات الترک در ماده بالق نوشته است: «بَلِقْ balıq : خيلي پيش از اسلاميت, در زبان ترکي, در معناي پناهگاه, شهر و قلعه بود. در اويغوري نيز چنين است. به يکي از بزرگترين شهرهاي اويغور, بيشْ بَلِقْ béşbalıq گويند که بزرگترين شهر اويغوران و معناي آن «پنج شهر» است. گذشته از آن, به يکي ديگر از شهرهايشان يَنْکي بَلِقْ yeŋibalıq گويند که معناي آن «شهر جديد» است»
دیوان لغات الترک، ترجمه دکتر صدیق
در عبارت صاحب فارسنامه هم که نوشته بودهاند منظور او از فارس همان شیراز است جالب بود اما این منتقد به وجود مجاز در سخنان سخنوران کلاسیک دقت نکرده است. یعنی در آنجا فارس هم به معنای فارسی و هم استان فارس آمده است.
نوشته بودند کلمات نقل شده از بلخیها به ترکی نمیخورد، نظر این دوستان در مورد کلمه کاکا که صمعانی نقل کرده و کاملا ریشه ترکی دارد چیست؟
کاکو: و هو بلسان اهل بلخ الاخ صمعانی، الانساب, ص ۲۰ ج
قصبه های و شهرهای کوچکی که در اطراف بلخ قرار دارند و پسوندهای ترکی دارند:
جباخان: هی قریه علی باب بلخ. صمعانی، الانساب, ص ۲۲۹ ج۵
اسکلکند: مدینه صغیره بطخارستان بلخ معجم البلدان ج ۱ ص ۱۸۲
و در نهایت اینکه طبق یک افسانه قدیمی لهراسب برای بنا کردن بلخ ترکان را کشته است. اگر ترکان در بلخ نبودند چه لزومی بین بنا یا تجدید بنا یا احتمالا توسعه و آبادانی بلخ و کشتن ترکان وجود داشت؟
لهراسب شهر بلخ را بنا کرد و ترکان را کشت ابن کثیر البدایه و النهایه ج ۲ص ۴۷
و شاه بیت مربوط به بلخ همان سخن ابن خلدون است:
و مدینه بلخ کان کرسی مملکت الترک ابن خلدون ج ۱ ص
ضمنا ما ننوشته بودیم که ابن خلدون معاصر مولاناست نوشته بودیم تقریبا معاصر مولاناست. این عبارت فکر نمیکنم نیازی به خرده گیری و جار و جنجال داشته باشد.
نوشتهاند: «گرچه سلطان ولد در آناطولي به دنيا آمده و در ديوانش ده غزل کامل ترکي وجود دارد. با اين همه او به ترکي چندان آشنايي نداشت »
از ایشان باید پرسید که منظور ایشان از آشنا نبودن با ترکی چیست؟ اگر سخن گفتن به ترکی است، که حتی بر فرض فارس بودن مولانا نیزسلطان ولد باید با ترکی آشنا باشد چرا که در یک شهر ترک نشین به دنیا آمده است و اگر منظور ترکی ادبی است که البته ربطی به ترک بودن ندارد و خود مولانا هم ترکی ادبی را نمیدانسته است چنانکه اشعار او نه به ترکی عثمانی بلکه به ترکی خراسانی است. ضمنا اگر سلطان ولد ترکی نمیدانست چگونه توانسته است غزلیات ترکی بگوید. در اینجا چیزی به نظر نگارنده میرسد و آن اینکه مولانا و سلطان ولد شیفته شعر مردمی خلق ترک بودهاند نه شعر دیوانی ترکیه. و گفتن شعر مردمی نیاز به حضور در میان ایلات و عشایر و روستاها داشته است که شاعران دیوان و شاعران شهری از آن محروم بوده اند. در چند قطعه شعر ترکی باقیمانده از مولانا نیز گرایش او به زبان مردم به چشم میخورد.
اما اینکه مینویسند آثار ترکی اینها بسیار کم است، چیزی را ثابت نمیکند. فیالمثل مرحوم شهریار یا حسین منزوی یا مفتون امینی یا عمران صلاحی در ازای هر ده دفتر شعر فارسی یک کتاب شعر ترکی دارند، البته شاعران ترک زبان و پارسیگوی زیادی هم هستند که اصلا شعر ترکی ندارند یا شعر چاپ شده ترکی ندارند از جمله احمد شاملو، دکتر کاووس حسنلی، فریدون توللی قشقائی و…
ترکی نگفتن یا کم گفتن ترکان ریشه دیرینهای دارد که من در مقالات دیگر خود به این امر پرداختهام و نیازی به تکرار آن در اینجا نمیبینم.
از کؤپرولو زاده و نظر او در مورد انکشاف شعر ترکی بعد از مولانا سخن و تحت تاثیر او سخن گفتهاند، نگارنده را به کتاب مرحوم گلپینارلی که توسط آقای توفیق ه سبحانی با عنوان ادبیات دیوان ارجاع میدهم که نشان میدهد این نظر کؤپرولو زاده بیاساس است.
نوشتهاند: «فيه ما فيه که يک اثر پارسي است، مقالات مولانا مجموعهي تقريرات مولاناست که پسرش سلطان ولد يا يکي از مريدان آنها را يادداشت کرده و احتمالآ تدوين آن بعد از وفات مولانا انجام گرفته است. باز اينجا پاسخ خوبي براي آنهايي است که ميگويند مولانا تنها بخاطر ادبي بودن زبان پارسي، اين زبان را بکار گرفته است. »
در اینجا دو نکته را باید توجه کرد. یکی مرضی است که گریبانگر ما ترکهاست و هر جا حتی یک فارس هم باشد برای احترام به او به فارسی سخن میگوییم. برای مثال نزدیک به دو دهه پیش یک طلبه کرد به زنجان آمده بود و ترکی را نمیفهمید اساتید حوزه علمیه زنجان مجبور بودند که به خاطر آن طلبه جلسات درس را به فارسی برگزار کنند. خنده آور اینکه آن طلبه محترم فارسی را نیز مثل قطران تبریزی نیک نمیدانست.
به هر حال احتمال اینکه یک یا چند تن از مریدان مولانا فارس بوده باشند وجود دارند. چنانکه صدرالدین قونوی که هیچ شکی در ترک بودن او نیست نیز در ترکیه حلقات درس عرفان نظری خود را به زبان فارسی برگزار میکرده است.
نکته دیگر این که سخنرانیهای مرحوم ناصر زاده تبریزی اکنون چاپ شده است و به زبان فارسی در اختیارعلاقمندان آن مرحوم قرار گرفته است. اما آن مرحوم این سخنرانیها را به زبان ترکی ایراد کرده است و تنها به این جهت که سنت کتابت ترکی در میان ما کمتر وجود داشته آن سخنرانیها را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کردهاند، بعید نیست همین بلا بر سر فیه ما فیه نیز آمده باشد.
اما بحث آذری بودن ما نیز که آنقدر از سوی این شوونیستها تکرار میشود که حال آدمی را به هم میزدند و دل آشوبه میگیریم. ترک بودن آذربایجان تاکنون در متون معتبر قدیمی به کرات ذکر شده است که نگارنده حال و حوصله تکرار آنها را ندارد و این ترهات کاملا غیر علمی شوونستها را دیگر پاسخ نخواهم گفت. ما ترک هستیم حال هر کس هر فکری دلش بخواهد بکند و آن چیزی را عوض نخواهد کرد. ترک بودن ما مختص آذربایجان نیست بلکه در کل ایران در طول تاریخ حضور داشتهایم و یکی از ملتهای بزرگ این کشور کثیرالمله بودهایم ابن خلدون مینویسد: «و فی الکتب ان ارض ایران هی ارض الترک …فاما علماء الفرس و نسابتهم فیابون من هذا کله: کتابها مینویسند ایران سرزمین ترکان است اما دانشمندان و نسب شناسان فارس این را به کلی انکار میکنند
ابن خلدون ق ۱ج ۲ص ۱۵۴
عجیب است این انکار بعد از هفت هشت قرن هنوز هم وجود دارد، و هنوز هم ما به آذری بودن متهم میشویم و آقایان با دروغ پردازی و کتابسوزی و ترور شخصیت و توهین و افترا و هزاران اعمال غیر انسانی دیگر به انکار انسان برخاستهاند. نه آقا من بودهام، هستم خواهم بود اگر زبان تو و موجودی تو و هویت تو بدون چسبیدن به این و آن در خطر است، به من مربوط نیست تو نیز اشتباه میکنی بیا به انسان حرمت کن، پان آریائیسم هیتلر ساخته به درد بودن نمیخورد. توهین به دیگران دردی را دوا نمیکند. بیا محمود افشار و اعمال ننگینش را انکار کن. از دروغهای ایرج افشار تبری جوی و به انسان بیندیش، انسانی که نفس میکشد دوست میدارد و کار میکند و میسازد و ویران کردن بلد نیست.
بؤلمه لر: ادبیات |
هادی قاراچای- HADI QARAÇAY
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۱۰:۰۴ گ.ؤ
yashasin azerbijan, yashasin turk aktivistlari. lanet olsun fars shuvunismina.
sevgilarila
saeed Almanya dan
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۴:۱۲ آ.خ
مولانا اشعار یونانی هم دارد. به این معنی نیست که یونانی باشد. در کل خود پسر مولانا اعتراف میکند که ترکی را نمیداند و در فارسی و تازی مهار است. همچنین در مناقب افلاکی و اشعار مولی، طعنه های زیادی به ترکان و اغوزان زده شده است. زبان فارسی-دری به قول ابن ندیم مرکزش از بلخ است و همچنین یادآوری میشود که اصلیت مولانا از وخش تاجیکستان بنابر تحقیقات اخیر است و نه در بلخ. مولانا از شاهنامه بهره بسیار برده است و نامهای رستم و اسفندیار بسیار در شعرهایش دیده میشود. شمس تبریزی هم ترک نبود. ایشان مذهب شافعی داشتند و در زمان شمس تبریزی ، زبان تبریز ترکی نبود. بنگرید به کتاب سفینه ی تبریزی.
مولانا:
«حق سبحانه و تعالي چون ايجاد عالم ملک فرمود ..گروه ترکان آفريد تا بي محابا و شفقت هر عمارتي که ديدند خراب کردند و منهدم گردانيدند،»
“مدینة بلخ کان کرسی مملکت الترک”. اینجا منظورش ترکان خوارزمی بوده است که مرکزشان بلخ است.
در کتاب داراب نامه طرطوسي (بکوشش ذبيح الله صفا، تهران ۲۵۳۶، ج.۱.، ص ۱۶۳) آمده است:
«و آن مرد لفظ دري داشت و همۀ جهان خواهند تا لفظ دري گويند، وليکن نتوانند مگر مردمان بلخ و هر که زبان اهل بلخ بياموزد.»
مولف فارسنامه هم پارسی زبان از بلخ بوده است ولی پارسی که به آن اشاره نموده است پارسی دری نیست.
مولوی:
آن ابوجهل از پيمبر معجزي//
خواست هم چون کينه ور ترک غزي//
(مثنوي)
آن غزان خونريز امدند
بهر دهي يغما بر زدند
همانطور که در ديوان مولانا به اشعار ملمع برخورد مي کنيم که در آنها لغات ترکي و رومي بکار رفته است, در کتابهاي سلطان ولد هم ملمعات در هم آميخته ترکي(و رومي) و فارسي ديده مي شود. گرچه سلطان ولد در آناطولي به دنيا آمده و در ديوانش ده غزل کامل ترکي وجود دارد. با اين همه او به ترکي چندان آشنايي نداشت و رغبت نداشته است. در يکي از آن غزلها مي گويند:
تورکچه اگر بيليديم
بي سوزي بين ايليه ديم
تات جه اگر ديله سوز
گويم اسرار اولي
(ترجمه: اگر ترکي مي دانستم, يک سخن به هزار ميرساندم. هرگاه به زبان تات(فارسي) گوش فرادهيد, اسرار سزاوارتر مي گويم)
در ابتدانامه هم در يکي از منظومه هاي مخلوط و ملمع , سخنش را با اين ابيات پايان داده و ناتواني خود را در سرودن اشعار ترکي و محروميت از اصطلاحات آن زبان, بيان داشته است:
گذر از گفت ترکي و رومي
چون از آن اصطلاح محرومي
ليک از پارسي گوي و از تازي
چنکه در هر دو خوش همي تازي
همچنين مولانا مديون شاعران و بزرگان فرهنگ ايراني است:
«شير خدا و رستم دستانم ارزوست
همان رستمي كه در شهنامه هميشه نگهبان ايران بوده است و با بيگانگان جنگيده است.
يا دوباره:
«بصف اندر آي تنها که سفنديار وقتي
در خيبر است برکن که که علي مرتضايي»
آثارهای ترکی/یونانی مولوی و سلطان ولد حتی یک دهم درصد آثارهایشان نیستند. اینکه مولوی به این دو زبان آثاری اندکی دارد (و انهم اغلب در ملمع) چیزی در رابطه با نژاد وی نمیگوید. مولوی متعلق به جهان پارسی زبان است زیرا از زبان پارسی زنده است.
«بوري» به معني «بيا» را، مولوي از همين گويش و از زبان شمس تبريزي در ترجيع بندي آورده است:
(«کليات شمس يا ديوان کبير»، دفتر هفتم، ديمۀ ۱۱۶)
اين چامه:
«ولي ترجيع پنجم در نيايم جز به دستوري
که شمس الدين تبريزي بفرمايد مرا بوري
مرا گويد بيا، بوري که من باغم تو زنبوري
که تا خونت عسل گردد که تا مومت شود نوري»
بوری در زبان پیشین آذربایجان یعنی بیان و در تاتی هم آمده است.
پسر مولانا شعری گویا درباره ترکان دارد:
به دولت شاه شاهاني به صولت شير شيراني
همه ترکان ز بيم جان شده در غار و کُه پنهان
چو نبود شير در بيشه رود از گرگ انديشه
پلنگ اکنون بشد موشي، چو آمد شير حق غٌران
چو ماران رفته در کُهخا در آن بيشه به اندوهها
همه چون روز ميدانند که خواهي کوفت سرهاشان
همه در گريۀ ناله، بخون در غرق چون لاله
گهي بر موت خود گريان، گهي بر خوف خان و مان
چو رنجوران بيدرمان بهشسته دستها از جان
به اوميدي طم کرده که بوک از شه رسد غفران
گذشت از حداين زحمت مکن شاها توشان رحمت
حيات خلق اگر خواهي بکن آن جمله را قربان
این شعر در رابطه با ترکان قرامانلو است که دشمنی با زبان فارسی داشتند و از سلجوقیان روم (که با اینکه ترک-تبار بودند ولی در ایرانی و فرهنگ فارسی ذوب شدند و خود را ترک نمیدانستند و نامهای شاهنامه بر خود برگزیدند) خواسته شده است که این ترکان قرامانلو را قلم و قمع کنند.
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۴:۲۷ آ.خ
کتاب دخیره خوارزمشاهی که به فارسی نوشته شده است چندین بار به لغات و زبان بلخی اشاره کرده است که همه آنها فارسی است.
**افلاکي-ص ۷۲۱- حکايت ۵-۲۳ چاپ يزيچي (ترکيه))**
**
همچنان حکايت مشهروست که روزي حضرت شيخ صلاح الدين (منظورش صلاح الدين زرکوب است) جهت عمارت باغ خود مشاقان ترکي بمزدوي گرفته بود; حضرت مولانا فرمود که افندي (افندی یک واژه ی یونانیست) یعنی خدواند صلاح الدين در وقت عمارتي که باشد مشاقان رومي بايد گرفتن و در وقت خراب کردن چيزي مزدوران ترک; چه عمارت عالم مخصوص است بروميان و خرابي جهان مقصودست به ترکان; و حق سبحانه و تعالي چون ايجاد عالم ملک فرمود ..گروه ترکان آفريد تا بي محابا و شفقت هر عمارتي که ديدند خراب کردند و منهدم گردانيدند، و هنوز مي کنند و همچنان يوما بيوم تا قيامت خراب خواهند کردن…***
آن ابوجهل از پيمبر معجزي//
خواست هم چون کينه ور ترک غزي//
(مثنوي)
آن غزان خونريز امدند
بهر دهي يغما بر زدند
اقا جان چند بیت یونانی/ترکی مولوی (انهم روشن نیست الحاقی)و در ملمع نمیتواند در مقابل ۹۹% آثارش که به فارسی است مقابله کند.
ترکان نو وارد در روم چندان زبانشان از ترکان خراسان دور نبوده است. مولانا روزانه برخورد با ترکان و یونانیان داشته است و زبان انها را اندکی یاد گرفته است.
بهترین سند ایرانی بودن و پارسی-زبان بودن مولانا(به علاوه اسناد بالا) همان اعتراف پسرش هست:
گذر از گفت ترکي و رومي
چون از آن اصطلاح محرومي
ليک از پارسي گوي و از تازي
چنوکه در هر دو خوش همي تازي
و همین اعتراف دیگر به زبان ترکی (پسر مولانا هم کمتر از یک درصد آثارش به رومی (یونانی) و ترکی است)ک
تورکچه اگر بيليديم
بي سوزي بين ايليه ديم
(ترکی اگر بلد بوم..)
یعنی ترکی ایشان خوب نبود.
آثار بازمانده از پدر مولانا: معاريف (همش پارسي).
آثار بازمانده از شمس: مقالات (همش پارسي).
کوپرولوزاده يک محقق ترکزبان در يکي ديگر از مقالاتش مي دارند:
«فريدون نافذ اوزلوک, در صفحات ۹۱ و ۹۵ ترجمه ديوان سلطان ولد به ترکي, نوشته اند: (سلطان ولد واپسين شاعر فارسيگوي و نخستين سراينده برگزيده اشعار ترکي در آناطولي مي باشد) اين نظريه و عقيده کاملا اشتباه و بي اساس است. شعرهاي سلطان ولد در مقابل سروده هاي ترکي دهاتي و گلشهري از لحاظ زبان شناسي و قواعد قافيه پردازي خيلي سست و ابتدايي بوده, بعد از وي هم در آناطولي شاعران بيشماري به فارسي مجموعه ها و ديوانها ترتيب دادهاند. سلطان ولد و مولانا نه بخاطر زباني ترکي، بلکه براي گسترش ادبيات اصيل فارسي خدمات شاياني انجام دادهاند و به وسيله آنان فرهنگ و ادب ايران در قونيه ساليان دراز در خانقاهاي مولويه تبليغ ميشده است و بر همين مبنا سرودههاي فارسي آنان در انكشاف ادبيات كلاسيك تركي رل مهمي بازي كرده و تأثير عميق گذاشته است. »
آثار بازماندهي مولوي فارسي است:
مثنوي مولوي با حدود ۲۶۰۰۰ بيت پارسي
ديوان شمس تبريزي با حدود ۳۶۰۰۰ بيت پارسي و ۵۰ بيت يوناني و ۲۰۰ بيت ترکي. نياز به ذکر است که ابيات غزليات يوناني و ترکي به طور ملمع هستند و اين به اين معني است که در اين چند غزل يک يا چد بيت به پارسي است و يک يا چند بيت به يوناني يا ترکي است. اگر بخواهيم به طور درصدي نگاه کنيم ابيات يوناني/ترکي مولوي (که شايد به او منسوب باشد زيرا چيزي در مورد نسخهي اصيل نگفته شده است) کمتر يک سوم يک درصد است.
رباعيات که حدود ۲۰۰۰ رباعي همه به پارسي است.
مکاتيب که مجموعهي نامههاي مولانا به سلاطين، وزرا، و رجال و مشايخ زمان خود نوشت است و همه پارسي است.
مجالس سبع، مجموعه اي است از هفت مجلس که بيانات او بر منبر را مريدان و شاگردان او نوشتهاند. مجالس مولانا بقول شادروان فروزانفر: «داراي عباراتي شيوا و ساده همراه با آيات و احاديث و اشعار فارسي و عربي است» و اين خطبهها خوب پاسخي براي آنهايي هستند که ادعا ميکنند مولانا تنها بخاطر ادبي بودن زبان پارسي را بکار برده است، زيرا که خود اين خطبهها نشانگر انست که مولانا شاگردانش را به زبان پارسي ارشاده ميکرده است.
فيه ما فيه که يک اثر پارسي است، مقالات مولانا مجموعهي تقريرات مولاناست که پسرش سلطان ولد يا يکي از مريدان آنها را يادداشت کرده و احتمالآ تدوين آن بعد از وفات مولانا انجام گرفته است. باز اينجا پاسخ خوبي براي آنهايي است که ميگويند مولانا تنها بخاطر ادبي بودن زبان پارسي، اين زبان را بکار گرفته است.
هيچ کدام از اين آثار منثور ترکي نيست. از آثار منظوم هم هفتاد هزار بيت فارسي+ و ۵۰/۲۰۰ بيت رومي/ترکي و شايد چند بيت ارمني اصلا يک درصد ابيات مولوي نميشود. مي شود حدود کمتر از يک سوم از يک درصد و انها به طور ملمع هستند. پس تمدن و فرهنگ مولوي (حتي برفرض بگوييم وي زنگي بوده) از زبان فارسي شناخته شده است و براي همين وي شناخته ميشود به فرهنگ ايراني. تا زبان فارسي زنده است مولوي زنده است و تا مولوي زنده است زبان فارسي زنده است.
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۴:۵۳ آ.خ
دوست عزیز
ب
لخ پارسی زبان بوده است چنانکه کتاب دخیره خوارزمشاهی نیز نمونه هایی از لهجه بلخی آورده است که همه درسی هستند. پارسی به طور خاص یعنی استان فارس و برای همین فارسنامه هم در رابطه با استان فارس است هرچند مولفش از اصل از بلخ آمده است.
داراب نامه طرطوسی و ابن ندیم هم به واضح اصل زبان دری را از بلخ میدانند.
خارج از این حرف؛ اصلیت مولانا از وخش در تاجیکستان امروز بوده است و پدرش هم از وخش بود.
همچنین میتوان از ابن سینا بلخی مثل اورد که زبان شهر بلخ ترکی نبوده است. ابن سینا میگوید:
«و انه لابد من ناس يخدمون الناس، فيجب ان يكون هؤلا يجبرون علي خدمه اهل المدينه الفاضله، و كذلك من كان من الناس بعيداً عن تلقي الفاضيله فهم عبيد بالطبع، نثل الترك والزنح، و بالجمله الذين نشأوا في غير اقاليم الشريفه التي اكثر احوالها ان ينشأفيها حسنه الامزجه صحيحه القرايح و العقول». حاصل معني است كه ابن سينا ميخواهد بگويد تركان و زنگيان آن عصر كه طبعاً عبيد و بنده بشمار ميرفتند و كساني كه در سرزمينهاي ناسازگار كه پرورنده قريحه صحيح و عقول سليم نيست، زندگي ميكنند از فضيلت دورند و مجبور به خدمت اهل مدينه فاضله ميباشند. بنابراین با این جمله به آسانی نشان داده میشود که ابن سینا ترک نبود. ابوعلی سینا آثار فارسی و تازی دارد و پدرش از بلخ و اسماعیلی مذهب بوده است (در حالیکه ترکان مسلمان حنفی بودند)
۵۰/۲۰۰ بیت یونانی/ترکی (زبان روزمره آنوتولی و لازم به ذکر است که ترکان مهاجر اغلب از آسیایه میانه تازه به روم آمده بودند و زبانشان هم خاصیت همان مناطق را غالبا دارد) نمیتواند نشانگر یونانی(رومی) یا ترکی بودن مولانا باشد. در حالیکه پسرش به طور واضح اعتراف میکند که ترکی/رومی را “خوب” نمیداند و در پارسی مهارت دارد و به واضح میگوید “اگر ترکی بلد بودم”. در رابطه با اینکه پسرش ترکی بلد نبود،
فواد کوپرولوزاده نیز دربار آثار سلطان ولد چنین نظر می دهند:
«مطابق رسم آن زمان قسمت آثارش به زبان فارسی تحریر یافته, و در میان آنها اگر رغبتی هم به سرودن اشعار ترکی نشان داده است هدفش این بوده که اندیشه های خود را به یک قشر عظیم اجتماع تلقین نماید. در زیر چند بیتی از سلطان ولد نقل می شود. او در این ابیات ضمن تعقیب مقصد خود, ناتوانی و قصورش را در تفهیم و تبلی ترکی ابراز داشته است:
تورکجه بیلیدیم بن ایدیدم سزا
سرلری کم تنکردن دکدی بزا
بلدریم سوز لابلدو غمی
بلدریدم بن سزا بلدو غمی
دیلرم کم گوه لرقاموآنی
جمله یوقسوللر اولا بنیدن غنی
بلدرم دو کالینا بلدوغمی
بوله لر اولوکیجی بلدو غمی
این منظومه اثریست سقط و ابتدائی و خشن, پر از زحاف و اماله»
میبینم که حتی یک سوم از یک درصد آثار مولانا و سلطان ولد که به یونانی و ترکی بوده است آثارهایی بودند سست و همینکه سلطان ولد نیز ابراز میکند که ترکی را خوب نمیداند بهترین گواه پارسی-زبان بودن خاندان مولانا است.
اثر شاهنامه همین بس که سلجوقیان روم نیز در دیوارهای قونیه ابیات شاهنامه را حکاکی میکردند و نامهای شاهنامه-ای داشتند. مولانا هم بارها رستم، اسفندیار، فریدون،.. اینها را در ابیات خود آورده است.
شمس تبریزی هم ترک نبود زیرا تبریز در زمان شمس تبریزی ترک نبود.
ديگر آن كه زكريا بن محمد قزويني در كتاب آثارالبلاد در تحت عنوان «تبريز» گويد: منجمين گفتهاند كه تبريز را از تركان آفتي نخواهد رسيد، چه طالع آن شهر عقرب است و مريخ صاحب آن است، و تاكنون حرف ايشان راست درآمده است، چه از جميع بلاد آذربايجان هيچ شهري از دستبرد تركها محفوظ نمانده است جز تبريز (طبع گوتينگن، آلمان، ص ۲۲۷) و چون تاليف آثار البلاد در سنه ۶۷۴ هجري است يعني در سلطنت اباقا بن هولاكو، پس اين شهادت صريح مولف كه تـا آن تـاريخ تبريز از دستبرد تركها محفوظ مانده است خالي از اهميت نيست.
اصولا مذهب شافعی در بین ترکان رواج نداشت چنانکه امروز هم کردان و تالشیان سنی مذهب و پارسی-زبانان لارستان این مذهب را دارند(البته پارسی-زبانان خراسان و افغانستان حنفی هستند). ولی تمام سنی مذهبان ترک امروز حنفی هستند درحالیکه مذهب شافعی مذهب اصلی آذربایجان پیش از صفویان بود و مردمان تبریز هم تا زمان ایلخانیان ترکیزبان نشده بودند.
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۴:۵۴ آ.خ
بله شما پیامها را سانسور میکنید و حذف میکنید زیرا پاسخ منطقی ندارید.
دو پیام پیشین من را هم سانسور کردید. البته حقیقت پیداست و مقاله مفصلی در این باب خواهم نوشت.
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۶:۴۰ آ.خ
با درود
یکی از پان ترکیستها به نام “سید حیدر بیات” ادعایی در رابطه با غیرایرانی بودن و ترکی-بودن مولانا کرده بود که پاسخش را وبلاگش دادم. ولی این پان ترکیست ناچار پس از خواندن پاسخ، پیام من را حذف کرد. بنابراین این پاسخ را در اینجا درج میکنم تا دوستان بخوانند.
مولانا اشعار یونانی هم دارد. به این معنی نیست که یونانی باشد. در کل خود پسر مولانا اعتراف میکند که ترکی را نمیداند و در فارسی و تازی مهار است. همچنین در مناقب افلاکی و اشعار مولوی، طعنه های زیادی به ترکان و اغوزان زده شده است. زبان فارسی-دری به قول ابن ندیم مرکزش از بلخ است و همچنین یادآوری میشود که اصلیت مولانا از وخش تاجیکستان بنابر تحقیقات اخیر است و نه در بلخ. مولانا از شاهنامه بهره بسیار برده است و نامهای رستم و اسفندیار بسیار در شعرهایش دیده میشود. شمس تبریزی هم ترک نبود. ایشان مذهب شافعی داشتند و در زمان شمس تبریزی ، زبان تبریز ترکی نبود. بنگرید به کتاب سفینه ی تبریزی.
مولان میگوید:
«حق سبحانه و تعالي چون ايجاد عالم ملک فرمود ..گروه ترکان آفريد تا بي محابا و شفقت هر عمارتي که ديدند خراب کردند و منهدم گردانيدند،»
شما خواستید مردم بلخ را غیر ایرانی معرفی کنید و از ابن خلدون نوشتید:
« . میدانیم که مولانا بلخی است. ابن خلدون پدر جامعه شناسی جهان که تقریبا معاصر مولاناست در مورد بلخ مینویسد: مدینة بلخ کان کرسی مملکت الترک: بلخ کرسی و مرکز مملکت ترک است. (ابن خلدون ج ۲ ص ۶۲، احیاء التراث العربی، بیروت لبنان)
و مدتها قبل از آن صاحب فارسنامه ناصری در توجیه فارسی نویسی خود مینویسد: بنده را تربیت پارسی است اگر چه بلخی نژاد است (فارسنامه، ص ۲، چاپ جلال الدین تهرانی، ۱۳۱۲، تهران). همانگونه که معلوم میشود بلخ از دیرزمان شهر ترکها بوده و به مرور زمان فارس زبانها نیز در آن سکنی گزیده اند»
در رابطه با ابن خلدون. ابن خلدون نخست معاصر مولانا نبود. دوم اینجا منظورش ترکان خوارزمی یا ایلخانی بوده است که مرکزشان/پایتختشان بلخ است و چیزی در رابطه با مردم بلخ نیست. همانطور که پایتخت برای نمونه صفویان اصفهان بوده است.
در رابطه با فارسنامه هم گویا نمیدانید که “فارس نامه” در رابطه با استان فارس است و مولف از بلخ بوده است ولی در فارس (استان) بزرگ شده است.
در مقابل
در کتاب داراب نامه طرطوسي (بکوشش ذبيح الله صفا، تهران ۲۵۳۶، ج.۱.، ص ۱۶۳) آمده است:
«و آن مرد لفظ دري داشت و همۀ جهان خواهند تا لفظ دري گويند، وليکن نتوانند مگر مردمان بلخ و هر که زبان اهل بلخ بياموزد»
ابن نديم در الفهرست مينويسد:
فأما الفهلوية فمنسوب إلى فهله اسم يقع على خمسة بلدان وهي أصفهان والري وهمدان وماه نهاوند وأذربيجان وأما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة إلى حاضرة الباب والغالب عليها من لغة أهل خراسان والمشرق و اللغة أهل بلخ وأما الفارسية فتكلم بها الموابدة والعلماء وأشباههم وهي لغة أهل فارس وأما الخوزية فبها كان يتكلم الملوك والأشراف في الخلوة ومواضع اللعب واللذة ومع الحاشية وأما السريانية فكان يتكلم بها أهل السواد والمكاتبة في نوع من اللغة بالسرياني فارسي
(= اما فهلوي منسوب است به فهله كه نام نهاده شده است بر پنج شهر: اصفهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايجان. و دري لغت شهرهاي مداين است و درباريان پادشاه بدان زبان سخن ميگفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است. اما فارسي كلامي است كه موبدان و علما و مانند ايشان بدان سخن گويند و آن زبان مردم اهل فارس باشد. اما خوزي زباني است كه ملوك و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با نديمان و حاشيت خود گفتوگو كنند. اما سرياني آن است كه مردم سواد بدان سخن رانند).
مسعودي در التنبيه و الاشراف مينويسد:
فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغيرها وآذربيجان إلى ما يلي بلاد أرمينية وأران والبيلقان إلى دربند وهو الباب والأبواب والري وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهي نيسابور، وهراة ومرو وغير ذلك من بلاد خراسان وسجستان وكرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلك من أرض الأعاجم في هذا الوقت وكل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها ملك واحد ولسانها واحد، إلا أنهم كانوا يتباينون في شيء يسير من اللغات وذلك أن اللغة إنما تكون واحدة بأن تكون حروفها التي تكتب واحدة وتأليف حروفها تأليف واحد، وإن اختلفت بعد ذلك في سائر الأشياء الأخر كالفهلوية والدرية والآذرية وغيرها من لغات الفرس.
(= پارسيان قومي بودند كه قلمروشان ديار جبال بود از ماهات و غيره و آذربايجان تا مجاور ارمنيه و اران و بيلقان تا دربند كه باب و ابواب است و ري و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر كه نيشابور است و هرات و مرو و ديگر ولايتهاي خراسان و سيستان و كرمان و فارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايتها پيوسته است، همهي اين ولايتها يك مملكت بود، پادشاهاش يكي بود و زباناش يكي بود، فقط در بعضي كلمات تفاوت داشتند، زيرا وقتي حروفي كه زبان را بدان مينويسند يكي باشد، زبان يكي است وگر چه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبانهاي پارسي).
شيخالرئيس ابن سينا در آخر الهيات كتاب شفا با ذكر جمله «المدينهالفاضله» مينويسد: «و انه لابد من ناس يخدمون الناس، فيجب ان يكون هؤلا يجبرون علي خدمه اهل المدينه الفاضله، و كذلك من كان من الناس بعيداً عن تلقي الفاضيله فهم عبيد بالطبع، نثل الترك والزنح، و بالجمله الذين نشأوا في غير اقاليم الشريفه التي اكثر احوالها ان ينشأفيها حسنه الامزجه صحيحه القرايح و العقول». حاصل معني است كه ابن سينا ميخواهد بگويد تركان و زنگيان آن عصر كه طبعاً عبيد و بنده بشمار ميرفتند و كساني كه در سرزمينهاي ناسازگار كه پرورنده قريحه صحيح و عقول سليم نيست، زندگي ميكنند از فضيلت دورند و مجبور به خدمت اهل مدينه فاضله ميباشند. بنابراین با این جمله به آسانی نشان داده میشود که ابن سینا ترک نبود و مردمان بلخ هم ترک نبودند زیرا پدر ابن سینا نیز از اهالی بلخ میبود.
کما اينکه دهخدا هم زير عنوان بلخ مي نويسد: «مردم بلخ در زمان مولف دخيره ي خوازمشاهي (نيمه اول قرن ششم هجري) به فارسي تکلم مي کرده اند» و اين سند را از کتاب ذخيره خوارزمشاهي اورده است که به “زبان بلخی” در این کتاب اشاره شده است.
برای نمونه در کتاب ذخیره خوارزمشاهی
«از ریش بلخی و علاج ان . ریش بلخی ریشی بود کی از سطح گوشت دور فرو نرود و بهن باز می شود و با خفقان بود و باشذ کی غشی ارد و باشذ کی با تب بود و باشذ کی بی تب بود و این ریش اندر نواحی بلخ بیشتر باشد و انرا بدین سبب ریش بلخی گویند و به رباط دهستان نیز بسیار بود و اهل بلخ ان را بشه کزیدکی گویند .»
در حقیقت یاد کرد چنین واژه ای در میان مردم بلخ نشانی دیگر است از سخن گفتن مردم ان سامان به دری.
بنابراین زبان شهر بلخ و مردمان بومی آن پارسی بوده است. همچنین برخلاف نظریه جناب بیات، مولوی و پدرش اهل بلخ پارسی-زبان نیز نبودند بلکه اهل وخش تاجیکستان بودند و تازه-ترین پژوهشها نیز این نکته را روشن نموده است.
مولوی:
آن ابوجهل از پيمبر معجزي//
خواست هم چون کينه ور ترک غزي//(مثنوي)
آن غزان خونريز امدند
بهر دهي يغما بر زدند
(مثنوی)
همانطور که در ديوان مولانا به اشعار ملمع برخورد مي کنيم که در آنها لغات ترکي و رومي بکار رفته است, در کتابهاي سلطان ولد هم ملمعات در هم آميخته ترکي(و رومي) و فارسي ديده مي شود. گرچه سلطان ولد در آناطولي به دنيا آمده و در ديوانش ده غزل کامل ترکي وجود دارد. با اين همه او به ترکي چندان آشنايي نداشت و رغبت نداشته است. در يکي از آن غزلها مي گويند:
تورکچه اگر بيليديم
بي سوزي بين ايليه ديم
تات جه اگر ديله سوز
گويم اسرار اولي
(ترجمه: اگر ترکي مي دانستم, يک سخن به هزار ميرساندم. هرگاه به زبان تات(فارسي) گوش فرادهيد, اسرار سزاوارتر مي گويم)
در ابتدانامه هم باز پسر مولانا در يکي از منظومه هاي مخلوط و ملمع , سخنش را با اين ابيات پايان داده و ناتواني خود را در سرودن اشعار ترکي و محروميت از اصطلاحات آن زبان, بيان داشته است:
گذر از گفت ترکي و رومي
چون از آن اصطلاح محرومي
ليک از پارسي گوي و از تازي
چنکه در هر دو خوش همي تازي
همچنين مولانا مديون شاعران و بزرگان فرهنگ ايراني است:
«شير خدا و رستم دستانم ارزوست»
همان رستمي كه در شهنامه هميشه نگهبان ايران بوده است و با بيگانگان جنگيده است.
يا دوباره:
«بصف اندر آي تنها که سفنديار وقتي
در خيبر است برکن که که علي مرتضايي»
آثارهای ترکی/یونانی مولوی و سلطان ولد حتی یک دهم درصد آثارهایشان نیستند. اینکه مولوی به این دو زبان آثاری اندکی دارد (و انهم اغلب در ملمع) چیزی در رابطه با نژاد وی نمیگوید زیرا این دو زبان، زبانهای روزمره انوتولی بودند و طبیعی است که خاندان مولانا نیز کم کم به این دو زبان آشنایی پیدا کند. ولی مولوی متعلق به جهان پارسی زبان است زیرا از زبان پارسی زنده است.
«همچنان حکايت مشهورست که روزي خضرت شيخ صلاح الدين (منظورش صلاح الدين زرکوب است) جهت عمارت باغ خود مشاقان ترکي بمزدوي گرفته بود; حضرت مولانا فرمود که افندي(یعنی سرور به زبان یونانی) عيني خدواند صلاح الدين در وقت عمارتي که باشد مشاقان رومي بايد گرفتن و در وقت خراب کردن چيزي مزدوران ترک; چه عمارت عالم مخصوص است بروميان و خرابي جهان مقصودست به ترکان; و حق سبحانه و تعالي چون ايجاد عالم ملک فرمود ..گروه ترکان آفريد تا بي محابا و شفقت هر عمارتي که ديدند خراب کردند و منهدم گردانيدند، و هنوز مي کنند و همچنان يوما بيوم تا قيامت خراب خواهند کردن»
افلاکي-ص ۷۲۱- حکايت ۵-۲۳ چاپ يزيچي (ترکيه)
شمس تبریزی هم از تبریز بود و در زمان وی شهر تبریز هنوز ترکی-زبان نشده بود.
زكريا بن محمد قزويني در كتاب آثارالبلاد در تحت عنوان «تبريز» گويد: «منجمين گفتهاند كه تبريز را از تركان آفتي نخواهد رسيد، چه طالع آن شهر عقرب است و مريخ صاحب آن است، و تاكنون حرف ايشان راست درآمده است، چه از جميع بلاد آذربايجان هيچ شهري از دستبرد تركها محفوظ نمانده است جز تبريز (طبع گوتينگن، آلمان، ص ۲۲۷)» و چون تاليف آثار البلاد در سنه ۶۷۴ هجري است يعني در سلطنت اباقا بن هولاكو، پس اين شهادت صريح مولف كه تـا آن تـاريخ تبريز از دستبرد تركها محفوظ مانده است خالي از اهميت نيست.
«بوري» به معني «بيا» را، مولوي از همين گويش و از زبان شمس تبريزي در ترجيع بندي آورده است:
«کليات شمس يا ديوان کبير»، دفتر هفتم، ديمۀ ۱۱۶»
اين چامه:
«ولي ترجيع پنجم در نيايم جز به دستوري
که شمس الدين تبريزي بفرمايد مرا بوري
مرا گويد بيا، بوري که من باغم تو زنبوري
که تا خونت عسل گردد که تا مومت شود نوري»
بوری در زبان پیشین آذربایجان یعنی بیا و در زبان تاتی آذربایجان همین معنی را دارد.
پسر مولانا شعری گویا درباره ترکان دارد:
به دولت شاه شاهاني به صولت شير شيراني
همه ترکان ز بيم جان شده در غار و کُه پنهان
چو نبود شير در بيشه رود از گرگ انديشه
پلنگ اکنون بشد موشي، چو آمد شير حق غٌران
چو ماران رفته در کُهها در آن بيشه به اندوهها
همه چون روز ميدانند که خواهي کوفت سرهاشان
همه در گريۀ ناله، بخون در غرق چون لاله
گهي بر موت خود گريان، گهي بر خوف خان و مان
چو رنجوران بيدرمان بهشسته دستها از جان
به اوميدي طم کرده که بوک از شه رسد غفران
گذشت از حداين زحمت مکن شاها توشان رحمت
حيات خلق اگر خواهي بکن آن جمله را قربان
این شعر در رابطه با ترکان قرامانلو است که دشمنی با زبان فارسی داشتند و از سلجوقیان روم (که با اینکه ترک-تبار بودند ولی در ایرانی و فرهنگ فارسی ذوب شدند و خود را ترک نمیدانستند و نامهای شاهنامه بر خود برگزیدند) خواسته شده است که این ترکان قرامانلو را قلم و قمع کنند.
آثار بازماندهي مولوي فارسي است:
مثنوي مولوي با حدود ۲۶۰۰۰ بيت پارسي
ديوان شمس تبريزي با حدود ۳۶۰۰۰ بيت پارسي و ۵۰ بيت يوناني و ۲۰۰ بيت ترکي. نياز به ذکر است که ابيات غزليات يوناني و ترکي به طور ملمع هستند و اين به اين معني است که در اين چند غزل يک يا چد بيت به پارسي است و يک يا چند بيت به يوناني يا ترکي است. اگر بخواهيم به طور درصدي نگاه کنيم ابيات يوناني/ترکي مولوي (که شايد به او منسوب باشد زيرا چيزي در مورد نسخهي اصيل نگفته شده است) کمتر يک سوم يک درصد است.
رباعيات که حدود ۲۰۰۰ رباعي همه به پارسي است.
مکاتيب که مجموعهي نامههاي مولانا به سلاطين، وزرا، و رجال و مشايخ زمان خود نوشت است و همه پارسي است.
مجالس سبع، مجموعه اي است از هفت مجلس که بيانات او بر منبر را مريدان و شاگردان او نوشتهاند. مجالس مولانا بقول شادروان فروزانفر: «داراي عباراتي شيوا و ساده همراه با آيات و احاديث و اشعار فارسي و عربي است» و اين خطبهها خوب پاسخي براي آنهايي هستند که ادعا ميکنند مولانا تنها بخاطر ادبي بودن زبان پارسي را بکار برده است، زيرا که خود اين خطبهها نشانگر انست که مولانا شاگردانش را به زبان پارسي ارشاده ميکرده است.
فيه ما فيه که يک اثر پارسي است، مقالات مولانا مجموعهي تقريرات مولاناست که پسرش سلطان ولد يا يکي از مريدان آنها را يادداشت کرده و احتمالآ تدوين آن بعد از وفات مولانا انجام گرفته است. باز اينجا پاسخ خوبي براي آنهايي است که ميگويند مولانا تنها بخاطر ادبي بودن زبان پارسي، اين زبان را بکار گرفته است.
هيچ کدام از اين آثار منثور ترکي نيست. از آثار منظوم هم هفتاد هزار بيت فارسي+ و ۵۰/۲۰۰ بيت رومي/ترکي و شايد چند بيت ارمني اصلا يک درصد ابيات مولوي نميشود. مي شود حدود کمتر از يک سوم از يک درصد و انها به طور ملمع هستند. پس تمدن و فرهنگ مولوي (حتي برفرض بگوييم وي زنگي بوده) از زبان فارسي شناخته شده است و براي همين وي شناخته ميشود از فرهنگ ايراني. تا زبان فارسي زنده است مولوي زنده است و تا مولوي زنده است زبان فارسي زنده است. حتي برفرض مولوي هم رومي بوده است (که ديديم نبوده است ولی این نام را انتخاب کرده است) در فرهنگي رشد يافته است که آن فرهنگ زبان فارسي+دين اسلامي است و از به همين فرهنگ ایرانی و زبان فارسي خدمت کرده است.
بقول مولوي:
اي برادر تو همين انديشه اي
ما بقي خود، استخوان و ريشه اي
و اين انديشه در فرهنگ و زبان فارسي آثار مولانا است.
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۶:۴۹ آ.خ
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
«بصف اندر آي تنها که سفنديار وقتي
در خيبر است برکن که که علي مرتضايي»
ببينيد كه مولوي اسفنديار و رستم را نيز با علي (ع) ستاييده است.
ده ها بار نام قهرمانان شاهنامه در مثنوی و دیوان شمس آمده است.
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۷:۳۲ آ.خ
Səlam Bey
Allah Sənin Kimin Guzəl insanlari Bize Çox Gorməsin
Bəy Mən Həle Dunən Gecənin Şokundan Çixmamişam
On Dəgigedə Necə Bu Cevabi Yaza Bildin Sən
زومار آیي ۱۸-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۱۱:۳۳ آ.خ
مولانا ترک است / سعید نسفی
۱۱ قويروخدوغان, ۱۳۸۶, ۰۰:۴۲
مولانا ترک (تورک) است، فقط چند روزی از خاک ایران رد شده است.
حضرت مولانا جلال الدین بلخی ثم رومی در بلخ یا مرکز (ترکستان جنوبی) که فعلا مربوط مملکت افغانستان میباشد تولد یافته و زبان مادری اش ترکی و زبان دومش دری بوده، طوریکه در ترکستان افغانستان همه ترکی زبانان به عین شکل (در واقع) زبان دومی شان دری می باشد. مولانا در سن ۶ سالگی با پدرش سلطان العلما از طریق ایران (امروزي) به قونیه ترکیه امروزی هجرت نموده است و در ایران با شیخ فریدالدین عطار ملاقات نموده، تمام علاقه و ارتباط مولانا بجز از چند روز در خاک ایران و بين مردم ایران همینقدر بوده و بس.
مولانا در خانه خود بزبان ترکی اوزبیکی (اؤز بئيگ - ازبک) صحبت مینمود و تاجیکی را طوریکه از اشعار او برمی آید بحد عالی میدانسته و وی اشعار ترکی بسیار دارد او گوید:
ترکی همه ترکی کند
تاجیک تاجیکی کند
من ساعتی ترکی کنم
یک لحظه تاجیکی کنم
گویا تنها لحظه تاجیکی گویيهای او شعر سرودن وی (بوده) است و بس. اگر او ایرانی می بود و یا به ایران تعلق می داشت چرا به ایران حیات بسر نبرد؟ (زندگي نکرد) و معلوم است که او ترک بوده و با ترکان ترکیه احساس آرامش و قومیت و هم زبانی می نموده است. حضرت مولانا ترک بودن خود را اینطور ثابت می نماید و پاسخ این سوال را که مولانای رومی از کجا است از خود او بپرسیم:
گفتم ز کجایی تو، تسخیر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
و باز در بیت زیر تأکید می نماید که او یک ترک است و طوریکه ترک ها گوشت را نیم خام میخورند و می فرماید که من ترک هستم و در تصوف، نیم خام میباشم:
ترک جوشی کرده ام من نیم خام
از حکیم غزنوی بشنو تمام
بیت بالا بصورت خاص حکم می نماید مولانا به ترک بودن خود٫ هم اعتراف و هم افتخار مینماید. نوشتن و یا سرودن شعر بزبان تاجیکی این معنی را نمی دهد که باید نویسنده و یا شاعر فارسی زبان باشد. حکیم انوری ابیوردی، خاقانی شیروانی، نظامی گنجوی، الخارزمی، شمس تبریزی یا مرشد عالی مولانا، حضرت ابوالمعانی بیدل، ابوریحان بیرونی، شیخ محمود شبستری، ابوعلی سینا بخارایی، زیب النسا مخفی، میرزا اسدالله غالب، حضرت امیر خسرو بلخی ثم دهلوی فرخی سیستانی و صدهای دیگر ترکی زبانان بودند که بزبان تاجيکی آب حیات بشمار رفته و ستون فقرات ادبیات تاجيکی را تشکیل دادهاند و تعداد زیاد اینها بشمول صائب تبریزی به هر دو زبان ترکی و تاجيکی شعر سرودهاند و باید بدانید اشعار آبدار و ملکوتی صائب تبریزی هم به ترکی و هم بفارسی مقام ارجمند و عالی دارد.
بجای اینکه اندرز و پند خداوندگار بلخ را بپذیرید، برعلیه آن اقدام کردهاید٫ جضرت مولانا میفرماید:
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
سلطان محمود کبیر، تیموریان عالی مقام ترکستان هرات و هند، سلجوقیان، ترکان عثمانی، و غیره همه ترکی زبانان بودند که از خان نعمت آنها، زبان فارسی رونق یافته است، شهنامه فردوسی به دربار یک ترک معظم سروده شده است و آن ترک برای فردوسی مستمری می داد تا شهنامه را تهیه کند.
ميرزا بایسنقر تیموری، نسخه مفقود شدۀ آنرا بدربار شاهرخ میرزای تیموری تکثیرکرد. و شما برای اینکه دوستی این دو ملت ترک و فارسی را با هم نزدیک بسازید برخلاف فرمودۀ مولانا جلالالدین بلخی رومی عمل مینمایید.
برای روشنی موضوع جناب آقای شجریان لطفأ به شمارۀ ۷۲۶ در صفحه ۱۴ جریدۀ امید مراجعه فرمایید که دربارۀ « نقش تیموریان در تدوین دیوان خواجه حافظ نوشته اند. ما نگاهی سریع و سیال بر دیوان خواجه حافظ و جمع آوری و تصحیح آن در عصر تیموریان هرات میافکنیم. تیموریان هرات نه تنها در رواج و پخش هنرخلاقه مینياتوری، تذهیب، و فن خطاطی کارهای تابانی کردهاند، بلکه در نقد و سره ساختن کتب ادبی و عرفانی همت گماشته بودند، بویژه در روزگار شاهرخ میرزا که با شهزاده بایسنقر میرزا سرپرستی هنرستان هرات را به عهده داشت.
مستشرقین عقیده دارند که، هرگاه تیموریان هرات در امور هنر و کتاب دوستی مساعی خود را صرف نمی کردند، این همه آثار شاید در برابر آماج نابودی قرار میگرفتند.
کار جمع آوری و تصحیح کتب کار آسانی نبود، با آنهمه٫ این شهزاده هنر دوست بر مبنای مقدمهای که بر حماسه شهنامه نگاشته، خدمات فراموش ناشدنی در اينمورد نموده است. همچنین انجمنی زیر نظارت شهزاده فریدون حسین میرزا، متوفای ۹۱۱ ه.ق، در هرات برگزار میشد که، منشی آن خواجه عبدالله مروارید بود. در متن مقدمه و شرفنامه ذکر رفته است که به حضور شخص شهزاده دو نسخه از دیوان خواجه حافظ از جانب سخن شناسان و کارآگاهان معروف وقت، صحیح و درست منتقدانه انتاج و سایر نسخ از روی آن تصحیح گردیدهاند.
درشرفنامه خواجه عبدالله و دیباچه هایی که در دو نسخه از دیوان خواجه حافظ، ساخته و پرداخته دوره سلطنت سلطان حسین بایقرا دیده میشود، جناب استاد واصف باختری یکی از بزرگان ادب دری در افغانستان، در محفلی سخنرانی داشتند، یکی از حاضران فارسی زبان ایرانی از وی پرسیده است که شما بسیار خوب فارسی صحبت میکنید، فارسی را از کی و در کجا آموختهاید؟ استاد واصف در پاسخ فرمودهاند: فارسی را از مادر کلانم رابعه بلخی و پدر کلانم مولانا جلالالدین بلخی رومی، در زادگاه خودم بلخ آموختهام. صفحه ۱۲ شماره ۷۱۳ جریده امید.
همچنان در هفتهنامه وزین ایرانیان صفحه ۴۳ شماره ۱۹۸ نیز در موضوع اشاره ها شده، اما بدبختانه شاید شما آنرا نخوانده باشید و یا اگر خوانده باشید، نوشتههايتان چنین مفهوم میرسانند که دربارۀ تاریخ٫ خصوصأ تاریخ ادبیات فارسی مطالعه ندارید، و اگر می داشتید باید منصفانه مینگاشتید و خواننده ها را بر تاریکی نمیگذاشتید.
با آمدن اسلام در ترکستان، زبان عربی زبان مذهبی و ادبی قبول گردید چنانچه علمای بزرگ ترکستان چون امام خواجه اسمعیل بخارایی، امام ترمزی، امام ابومنصور ماتریدی، ابوعلی سینای بخارایی، ابوریحان البیرونی، عمر نسفی، قفال چاچی و صدهای دیگر تألیفات خود را بزبان عربی نوشتند، اگر قرار باشد که دانشمندان یک مملکت به یکی از زبانها تألیفات مینماید پس آنها به آن زبان و قوم متعلق باشند، علمای بزرگ فوق الذکر ترکستان به زبان عربی تألیفات نمودهاند پس به قرار فرمول شما٫ یعنی آنها عرب شمرده شوند؟؟
یکی از دانشمندان محترم بنام دکتر محمد حیدر در صفحه ۱۲ شماره ۷۰۰ هفتهنامه امید “دربارۀ نفوذ فارسی دری” چنین مینگارد: لسان دری مثل تعداد زیادی از السنه در جهان، قطعأ ما یملک فرهنگی ممثل هویت کدام مملکت و یا کدام ملت مشخص نیست، بلکه این لسان زیبا نتیجه سهمگیری تمام اقوام و ملل مسلمان در طول هزار سال اخیر میباشد، خصوصأ اقوام ترک نژاد آسیای مرکزی، جنوب و جنوب غربی سهم بارز داشتهاند.
البته در خور تمجید میباشد که بعضی کسان که حق میگویند بمانند جناب دکتر، نام گرامی شان بخوبی یاد شود.
امیدواریم که جناب شجریان روش حق نویسان را بمانند دکتر محمد حیدر تعقیب نموده خود را از شر تعصب و گزافه گویی بدور سازند.
آقا بدانند مولانا جلالالدین رومی بلخی از نگاه هموطنی یا فارسی به ایران هیچ تعلقی ندارد، اما از نگاه معنوی به همه جهان ارتباط دارد.
زومار آیي ۲۰-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۱۱:۰۶ آ.خ
فارسستان!؟ حیدر خان ما جغرافیاش چقدر ضعیفه!
به هر حال آذری انگار لغت مجعوله ولی فارسستان نه! بانمک بود.
راستی دست شما به مولوی میرسید احتمالن به جرم فارسی حرف زدن خفهاش میکردید!… به نظر من زیاد مهم نیست مولانا ترک است یا فارس به هر حال ترکیهیی نیست.ایرانی است. اگر هم ترک باشد افتخاری برای ترکهای ایران است . نمیدانم چرا بعضی رفقا دوست دارند این افتخار رو پاس بدن به تهموندهی عثمانیها؟! ترکیهییها فقط بلدند دور خودشون بچرخند و از توریستها پول بگیرند. اگر بخوان شعر مولوی بخوانند باید فارسی یاد بگیرند.
شاد باشید رفقا
—
شاید باورش سخت باشد اما فارسستان را اول بار از یک پیرمرد میانه ای شنیدم. با یکی از محققین زبانشناس سوربن پاریس که بر روی تکیه در زبانهای ایرانی کار میکرد، به سراغ این پیرمرد رفتیم و حرفها و ترانه هایی را که خواند ضبط کردیم. او گفت ما بعد از آمدن به فارسستان، منظورش قم بود زبانمان از بین میرود. بیچاره نمیدانست که با سیاستهای کلان دولتی در خود آذربایجان هم ترکی آسیب پذیر شده است.
اما دوست عزیز نه ما کسی را به جرم از فلان نژاد بودن یا به فلان زبان حرف زدن خفه نمیکنیم بلکه این حضرات فارس هستند که در اینکار ید طولایی دارند و حتی نخبه های آنها هم از ترور شخصیت ترکها دست برنمیدارند. حال از بیست و شش هزار شهید ترک تبریزی در حمله قوام به تبریز چیزی نمیگوییم و نیز از دوستان در بند زندانی یم چون سعید متین پور بهروز صفری عباس لسانی و…
اما در مورد ترکیه هم ترکها مولانا را ترجمه کرده اند و مولاناشناس بزرگی چون گولپینارلی در آنجا نفس می کشید، خانم شیمل هم که در اروپا بود. این فارسها هستند که باید برای شناختن مولانا ترکی و آلمانی یاد بگیرند و مدام ترجمه کنند چون تولید ندارند.
صنعت توریست هم اکنون یک بحث علمی است که همه کسی نمیتوانند و باید جای شرم داشته باشد که ما با این همه منابع زیرزمینی و با این همه ادعا در اقتصاد و دموکراسی از ترکیه عقب هستیم. دکتر سروش اخیرا گفته بود: در بین کشورهای اسلامی هیچ کشوری مثل ترکیه برای برگزاری نشستهای اندیشه دینی مناسب نیست.
دیگر چه بگویم واللاه
آنقدر درلاک فارسبازی خود فرو رفته اید که هر سخنی را به سخره میگیرید.
در اینجور مواقع همیسه یاد سخن آیتماتوف میافتم که نوشته: اینگونه افراد نه تنها صلاحیت همسایگی بلکه حتی حق دشمنی با انسان را ندارند.
اما در مورد ایرانی بودن مولانا یا ابن سینا یا فارابی ملاک شما چیست؟ به قول دوستی چنگیزخان از مغولستان حرکت میکرد و نصف جهان را تسخیر میکرد آنوقت آقایان می نویسند نقشه ایران در زمان چنگیز خان، غزنوی ها از غزنه می آیند و آقایان مینویسند نقشه ایران در زمان غزنویان، صفویه از آناطولی می آیند و نقشه ایران در زمان صفویان. شما از کدام جغرافیا صحبت میکنید. این ایران خیالی با هیچ چیز حتی با زبان فارسی نیز ثابت نمی شود. لطفا بعد از این با مدرک و منطق حرف بزنید
خوش باشید
زومار آیي ۲۱-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۹:۱۷ گ.ؤ
باسلام خدمت جناب سید حیدر بیات
از زمان رضاخان که این فارس بازی ها شروع شد و غرور کاذبی که سیاست شوونستی حاکم بر دستگاه فرهنگی این کشور ایجاد نموده ، بعید بنظر می رسد که تحصیل کرده های آسیب دیده از آنچنان دستگاه فرهنگی تن به واقعیتها بدهند و چون تمام محصولات فرهنگی قابل دفاع و افتخار آمیز به ملل غیر فارس زبان تعلق داشته و خود فاقد مفاخر واقعی هستند بر اساس یک مکانیزم دفاع روانی چاره ای جز مصادره داشته های ملتهای دیگر برای ارضاء غرور کاذب خود را ندارند ، بناچار به این قبیل توجیهات متوسل می شوند . از سوی دیگر هزاران آشوبی که به گفته مورخ شجاع و تیزبین آقای ناصر پور پیرار عوامل کنیسه و کلیسا در تاریخ فرهنگ و ادب این سرزمین ایجاد نموده اند زمینه برای این چنین مصادره به مطلوب ها را فراهم ساخته ، فارس پرستان و ترک و عرب ستیزان هر اثر مادی یا معنوی متعلق به ملل غیر فارس و خصوصاً ملت ترک را به نفع خود مصادره می کنند . این خیالبافان را با رویاهایشان تنها بگذارید و اجازه دهید همچنان در وهم و خیال غوطه ور شوند . اگر امروزه خود مولانا به امر پروردگار زنده شود و با لهجه ترکی خراسانی بگوید که من ترکم و مانند صدها شاعر و نویسنده ترک به زبان فارسی شعر گفته ام ، این حضرات نمی پذیرند و مولانا را متهم به تجزیه طلبی و جاسوسی می کنند . همچنانکه فریادهای میلیونها ترک آذربایجانی را که فریاد زدند « هارای هارای من تورکم » نشنیدند و نخواهند شنید . من دیگر تعجب نمی کنم که چرا دوستداران مولوی مسلمان و افتخار دنیای اسلام ، چرندیات کسروی را چون وحی منزل و بی چون و چرا می پذیرند اما مستندات زنده ، معقول و منطقی دهها نویسنده آذربایجانی را و مدافعان جان برکف ایران را نمی پذیرند . بنا بر استدلال حضرات بنده و حضرتعالی هم که عقاید و نظرات خودمان را به زبان فارسی می نویسیم فارس زبان هستیم ! الله اعلم
زومار آیي ۲۱-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۱۰:۱۴ گ.ؤ
با عرض پوزش از دوست عزیزم جناب بیات از فارسی نوشتن در سایت وزین ایشان
می خواستم بگم شماها(فارس ها) زمانی هم در کتاب هاب دوران ابتدائی نوشته بودید که بر سردر سازمان ملل نوشته شده”بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند……” ولی بعدا چون صداش در آمد از کتاب ها حذف کردین بدونید که این همه احمق هستید و اگه این حرف رو تو دنیا به کسی بگید می گن که این آقا دیونه شده حالا هم صدای تورک بودن مولانا و ابوعلی سینا و….در می یاد این آقایون(البته عادی است چون این عادت این قوم بی ریشه است) داره گوش عالم رو کر می کنه و آقایون کور خوندین…..
این شاهنامه تون این همه تعریف نداره چون زن و سگ رو با یک چشم می بینه. عجبا…. عجب کتابی
راستی جناب بیات وقت شما ارزشش بیشتر از اینکه با این ها(فارس ها) بیخوایین وقتتون رو تلف کنید. و این ضرب المثل را هم بعنوان خسته نباشید خدمتتون عرض می کنم.
ایت هورر کروان گئچر
زومار آیي ۲۹-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۶:۱۴ گ.ؤ
پان ترک ها ادعایی می کنند که فقط خودشان قبول دارند.
زومار آیي ۲۹-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۶:۱۸ گ.ؤ
مثل پور پیرارکه یک شبه محقق است که خود را مورخی بزرگ می بیند خود را تنها بر حق می بیندمثل گالیلهاما یک محقق منصف غربی ادعای شما و دوستتان پور پیرار را نمی پذیرد.افغانستان یک سرزمین ایرانی و ارییایی است.ترک هم داشته باشد بعدا به ایران امده اند و در فرهنگ ایرانی هضم شده اند.
زومار آیي ۳۱-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۳:۵۹ آ.خ
چرا هیچ کس به فکر شمس تبریزی نیست؟؟
عاجزانه درخواست می شود این لینک را بخوانید:
http://gundoz.blogfa.com/post-۳۱۹.aspx
خزل آیي ۹-ي, ۱۳۸۶ چاغ ۱۲:۵۲ گ.ؤ
سلام خدمت دوستان محترم می خواهم چند نکته ی اساسی را به فارسی زبانان محترم متذکر شوم و توضیح دهم تا بتوانند بهتر قضاوت کنند که از نوشته هایشان چنین معلوم می شود به هر قیمتی شده می خواهند مولانا را فارس معرفی کنند:
۱- بعد از بر افتادن ساسانیان و ظهور عرب در این جغرافیایی که فعلا ایران نامیده می شود قومی که امروز فارس نامیده میشود از صحنه ی سیاست و منازعه کنار رفت و بعد از مدتی اعراب نیز به همان سرنوشت مبتلا شدند و ترکان بر اکثر سرزمینهایی که مسلمان نشین بودند حاکم شدند تا روزگار معاصر که غربی ها به کمک صنعت و تکنیک به اقتدار آنها خاتمه دادند. یعنی در طول این مدت فارسها از صحنه ی منازعه کنار کشیدند در نتیجه فارس زبانان ما اصلا حق صحبت کردن در مورد هیچ چیز راندارند چرا که در این دوره از تاریخ جرات و توان بازی سیاسی نداشتند و در نتیجه صحبت از خوبی و بدی قوم فارس بی جاست و اگر به کارنامه ی بعد از اسلام حکومتهای فارس زبان بنگریم که در بعضی از آنها فارس زبان بودنشان هم محل شک است مثل همه ی سلاطین جهان آنها هم کشته اند و غارت کرده اند.اگر امروز هنوز قومی به نام فارس باقی است همه فقط به لطف سلاطین ترک می باشد که در دربارهایشان زبان شعر و ادب را بعد از غزنویان زبان دری یا چنانچه بعدها فارسی نامیده شد قرار دادند. و این سنتی شد در دربارهای ترکان مسلمان که به هر جا رفتند با خود شعر فارسی را هم بردند. یعنی از ترکیه ی فعلی گرفته تا قلب هندوستان و حتی ترکستان بردند و همین عامل سبب شد تا اکثر شعرها یا به فارسی دری باشد و یا ترکی آمیخته به فارسی ، چون که ترکی نوشتن و یا ترکی خالص نوشتن دالّ بر بی سوادی شاعر و دبیر بود و شعر و نثر هم برای خواص نوشته می شد نه برای عوام که بی سواد بودند و از این هم لزومی نداشت به زبان آنان نوشته شود در این مورد به کتاب گول پینارلی در خصوص ادبیات دیوانی مراجعه کنید. در آن روزگاران مثل اکنون نبود که هر حکومتی حتما به زبان ملّت خود بنویسد و هر زبانی که سنت سواد آموزی و علم می شد و عموم با سودادهای آن دوران آن را می فهمیدند به آن زبان همه چیز نوشته می شد. مثلا در امپراطوری روم علیرغم ایتالیایی تبار بودنشان زبان لاتین عموما در شعرو ادب و علوم به کار گرفته می شد بدون آنکه خودشان را مقید به استفاده از زبان ایتالیایی بکنند و قبل از آنها هم در اروپای باستان از زبان یونانی استفاده می شد. در سرزمینهای اسلامی که عموما ترکان حاکم بودند عموماً عربی در علوم وگاهاً در شعرو ادب استفاده می شد و فارسی هم عموما در شعر و دبیری و خصوصا شعر عرفانی .بکار می رفت ولی به مرور زبان یواش یواش شعر و ادب زبان ترکی هم در کنار عربی و فارسی شروع به رشد و نمو می کند که آن هم بعد از حمله ی مغولها صورت می گیرد که هیچ انسی با زبان فارسی نداشتند و این سنت فارسی سرایی را تضعیف کردند ، گرچه از بین نبردند. بعد از مغولهاست که زبان فارسی رو به انحطاط می گذارد و موقعیت خود را از دست می دهد وسبک هندی که بدترین دوره ی ادب فارسی است دور از جغرافیای فعلی این سرزمینی که ایران نامیده می شود شکل می گیرد. و بعد از مغولهاست که ادبیات ترکی جغتایی و آسیای صغیر و آذربایجان و دیگر سرزمینهای ترک نشین شکل می گیرد ولی زبان فارسی کما کان باز در دربارهای ترکان استفاده می شود.
مولانا جلال الدین بلخی رومی هم طبق سنت زمان خویش مثل سنایی غزنوی( که ترک بود) و بسیاری از ترکان پارسی گوی فارسی می سراید وفارسی سرودن او چه نود و نه درصد باشد و چه صد در صد ، مثل بسیاری از انویسندگان و شعرای دیگر دالّ بر فارس بودن او نیست چنانکه بسیاری هم همه ی آثارشان به عربی است و عرب نامیدنشان اشتباهی فاحش است.
۲- شمس هم که تبریزی است و امیدوارم که برای او نسب دیگری دستو پا نکرده باشید ( ! ) و مرکز آذربایجان بوده و هست و در خصوص ترک زبان بودن او شک نکنید چرا که از دیر باز مردم این ناحیه ترک بودهاند و خواهند بود . حتی افسانه های شما هم در شاهنامه نشانگر این مطلب است . در این خصوص به تجارب الامم (ابو علی مسکویه رازی ۳۲۰-۴۲۱، ترجمه ی ابو القاسم امامی ج ۱ ) هم می توانید مراجعه کنید که شاهان ایران به عوض جنگ با افراسیاب در ترکستان در تعقیب وی بیشتر به آذربایجان یورش می بردند که نشان می دهد آذربایجان از قدیم الایام جزئی از توران است و ترک نشین . و نیز می توانید به تاریخ مسعودی مراجعه کنید. آنچه که سبب شده است به بحث داغ هویت آذربایجانیها در این صد سال اخیر پرداخته شود ریشه ی سیاسی دارد تا علمی. چون فارسیسم و آریانیسم در این کشوری که ایران نامیده می شود غیر از فارس ملت دیگری را نمی تواند تحمل کند خصوصا اینکه این ملّت اکثریت نسبی راتشکیل داده باشد و زبانش با فارسی هم ریشه نباشد که معلوم است بیشترین حملات را باید متحمل شود.
۳- نکته ی دیگر این که واژه ی ترک در قدیم اسمی بود که فقط به یکی از طوایف ترک زبان داده می شد و طوایف دیگر ترک زبان اسمهای خود را داشتند مثل اوغوز ، خلج ، ارغو ،خزر، مجار، بلغار، تاتار، ترکمان ، یاکوت ، جوواش و غیره که بعد ها به همه ی این طوایفی که ترکی سخن می گفتند ترک گفته شد.به همین جهت هم مورخان عرب قبل از تعمیم کلمه ی ترک به همه ی طوایف و ملتهایی که ترکی سخن می گفتند به ربان مردم آذربایجان با استفاده از نام آذربایجان گاهی آذری می گفتند و از مخیله شان نمی گذشت که روزی ممکن است فاشیستهایی از این کلمه برای مقاصد سیاسی و توسعه طلبی سوء استفاده کنند و فقط بعد از رضا شاه بود که نویسندگانی مزدور و یا گاهاً جو گیر شده در هیاهوی آریانیسم ، آذری را شاخه ای از فارسی نامیدند . لذا زیاد از سخنان مولانا و دیگر نویسندگان و شعرا سوء استفاده نکنید و بیشتر تلاش کنید به جای تحقیر دیگران( که هنگامی که کسی نتواند بزرگ باشد دیگران را کوچک می کند تا بزرگ به نظر برسد) و تحریف واقعیتها ، شکر گذار هم وطنان ترکتان باشید که هر چه دارید اعم از ادبیات ، کشور ، پرچم ، واحد پول ، تاریخ ، علم، آثار باستانی و عیره از آنان دارید وبدانید که همه ی قراین نشان می دهد این ایران بیشتر یک کشور ترک است تا هر چیز دیگر و بهتر است توران نامیده شود.